تبليغاتX
بالیوود برای بالیوودی ها
اخبار سینمای هند
سلام

می دونین من چند وقته اپ نکردم؟

۶-۷ ماهی میشه. خودمم متعجبم. اما شرمنده! سرم خیلی شلوغ بوده.

تا چند روز دیگه یه اپ مفصل و درست و حسابی می کنم.

همگی شاد باشید و موفق!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 2:56  توسط شیوا | 

سلام به همگی. خوبین؟ خوشین؟                                                  

بلاخره بعد از 5 ماه اومدم. کسایی که قبلا" مدام به وبلاگ من سر می زدن،می دونند که من مرتب و سریع اپ می کردم اما بنا به دلایلی نشد که دیگه اپ کنم.اما حالا اومدم که اگه خدا بخواد دیگه مرتب کار کنم. چه خبرها؟ خوش می گذره؟ با اون عده از شما دوستای خوبم که وب داشتین،تقریبا" در تماس بودم،اما بعضی از شما که وبلاگ نداشتین،متاسفانه خیر.                                           

به هر حال از همه تون ممنون.                                                          

از اون عده که ایمیل زدن و جویای حالم شدن و اون عده که کامنت گذاشتند.                                                                                          

از علی آقا،نازی جان،فریده جان،سیمین عزیزم،سیاوش خان، سارا.م و آقا مهران و آقا هژیر،مانی خان و آقا مجید،1،مینا خانوم،احمد آقا و ... که تازه باهاشون آشنا شدم و خیلی های دیگه که حضور ذهن ندارم و همینطور از سحر نازنینم که در تمام این مدت هر 4-3 روز با من در تماس بود.                                                

توی این مدت که من نبودم،خیلی ها رفتن،یا شایدم من دیگه اسم و خبری ازشون نشنیدم و حالا هر جا میرم اسم افراد جدید میاد که من اصلا" نمی شناختمشون. به هر حال جمع این دوستان رو هم به بالیوود زیبامون تبریک میگم و امیدوارم دوام زیادی بیارن.                 

فقط جواب چند تا کامنت رو باید حتما" بدم.                                      

...... عزیزم! من شاهرخ رو در کی بی سی و کارن در کافه ویت   کارن مقایسه نکردم، فقط یه مطلب رو از اینترنت ترجمه کردم. البته اونم بیشترش نظرسنجی بوده. به هر حال من تقصیری ندارم. اما به نظر من هم شاهرخ در کی بی سی عالی بود. همین طور کارن که خیلی خوب و بدون لکنت صحبت می کنه. اما راجع به کی بی سی پایین تر کاملا" توضیح میدم.                                                     

نازی جان! اول ممنون که همیشه خبر اپ های جالبت رو بهم می دادی. اگه یادم باشه، گفتی امکارا مثل پیتزا کش دار بود نه؟ من اون موقع هنوز امکارا رو ندیده بودم. هرچند حالا هم ندیدم. اما اینقدر به نظرم بد اومد که هنوز بعد از چند روز حوصله نکردم،بقیه شو ببینم. چرا شو نمی دونم؟ چون من معمولا" راحت از کنار فیلم هندی نمی گذرم.                                                                              

راستی! من تو این مدت فیلم زیاد دیدم. چند تا از فیلم ها به نظرم خاص بوند که براتون میگم.                                                              

1-36 چاینا تاون: نمی دونم به نظر من اینطور اومد یا واقعا" اینطور بود؟ من خوشم نیومد. من موندم چطور کارینا-اکشی و شاهد حاضر شدند توش بازی کنند؟ و چطور جزء 10 فیلم برتر سال شد؟    

2- بابل: به نظر من فیلم خیلی خوبی بود! من که کلی احساساتی شدم و به هیچ وجه دلیل شکستش رو نفهمیدم. اگه شماهایی که این فیلم رو دیدین هم نظرتون رو در این مورد بگین،ممنون میشم.   

3- گانگستر: به نظرم یه چیزی از عالی هم اون ور تر! محشر بود. کار کارگردان،آهنگای بی نظیرش و بازی کانگنا،شاینی،عمران.       

و فیلمی بود که بدون داشتن بازیگر مطرح خیلی خوب خودش رو نشون داد. واسه من بازیگر فیلم خیلی مهمه اما وقتی این فیلمو دیدم ،دیدم با وجود نداشتن بازیگر درجه یک،عالی بود.                    

4-تال: باورتون میشه اگه بگم من تا به حال تال رو ندیده بودم؟ خودم هم باورم نمیشه. اما به هر حال عالی بود. خیلی خوب بود. بازی ایش،اکشی،انیل واقعا" خوب بود. موسیقی فیلم هم که بهترین بود. مخصوصا" خود کلیپ«تال». یادمه موقع اکرانش این اهنگ رو «MTV» خیلی می ذاشت. اهنگ«پیار کا پیالا» و«عشق بینا» هم همینطور.

5-چوپ چوپکه: من موندم کارینا تو این فیلم حضورش افتخاری بود یا بازیگر اصلی اش بود؟ من که همه اش یا شاهد یا ام پوری یا شاکتی رو می دیدم. و این فیلم هم متاسفانه به نظرم بد اومد.

6- دل چاتاهه: این فیلم رو بعد از 5 سال دوباره تونستم با دقت ببینم. خیلی با مزه بود. عامر،سیف و اکشی هر سه عالی بودند. کسایی که دیدن،می فهمن من چی میگم. صحنه ای که سیف صندلی رو از زیر اون خانم کشید، صحنه ای که عامر پریتی رو اشتباه گرفت و خیلی صحنه های دیگه...

7-گورو: خوب بود. یعنی ابی خوب بازی کرده بود اما بازی ایش کم بود. ولی ادم وقتی فیلمش رو می دید،احساساتی می شد یا بهتره بگم جو گرفته. مخصوصا" ریتمی که روی متن گذاشته بودند. فکر نمی کنم تعداد زیادی از شما فیلم شاهکار «آگنی پت» رو با حضور آمیتاب دیده باشید،درسته؟ اما اونایی که دیدند به راحتی می تونند شباهت بازی آبی در گورو رو با بازی آمیت در آگنی پت مقایسه کنند. من که از فیلمش خوشم اومد.

8- ویواه: خاص بود. خیلی ازش شنیده بودم و توقع بالایی ازش داشتم. بد هم نبود. شاهد خوب بازی کرده بود. اما من بازی آمریتا رو زیاد دوست نداشتم و به نظرم تصنعی می اومد. اما شاهد خوب بود و فیلمش یه حس خاصی داشت.

 

بقیه فیلم ها به نظرم معمولی می اومدند.

کی بی سی:

من از اجرای شاهرخ تو کی بی سی خیلی خوشم اومد. با مردم خیلی خوب و به دور از افاده برخورد می کرد.

برنامه اش با رانی و پریتی و برنامه اش با سلمان و کاترینا و کارینا و پریانکا هم خیلی عالی بود. من که کلی خندیدم. خدایی شاهرخ جنبه طنز بالایی داره.مخصوصا" برنامه اش با سلمان و کاترینا.

سلمان خیلی بامزه بود و چرت و پرت های بامزه ای می گفت. گاهی احساس می کردم،شاهرخ نمی خواد سلمان زیاد جلوه کنه و با مزه به نظر برسه.که این رقابت ها و حسادت ها طبیعیه.

سلمان هم گاهی زیادی شلوغ می کرد. یه بار ادای آمیتاب و بعد شاهرخ رو درآورد. خیلی کار بد و زشتی کرد. شاهرخ ناراحت شد و نتونست نشون نده.تیکه هایی که سلمان ادای جکی جان رو درمی  آورد و شاهرخ رو میزد هم خیلی بامزه بود. یه جا شاهرخ از کاترینا پرسید آخرین حرف رمانتیکی که سلمان به تو زده،چی بوده؟

کاترینا هرچی فکر کرد؛یادش نیومد. سلمان کاترینا رو می ذاشت سرکار و وقتی شاهرخ می خواست از کاترینا انتقاد کنه،سلمان به شاهرخ می گفت:هر چی می خوای بگو،این هندی زیاد نمی فهمه!

و خودش و شاهرخ می خندیدند و کاترینا ناراحت می شد.

یه جا هم سلمان و شاهرخ با هم می رقصیدند. البته به مسخره و خیلی بی کلاس. بعد که نشستند سرجاشون،شاهرخ گفت: الان همه ی بازیگرای زن حسودیشون میشه که ما داریم با هم می رقصیم. رتیک چی! اون میاد از ما یاد بگیره!

سلمان خیلی جدی گفت: نمی تونه. اصلا" نمی تونه!

و ادای رتیک توی کهوناپیارهه رو در آورد که سالن منفجر شد.

و خیلی تیکه های بامزه ی دیگه.

کارینا و پریانکا هم بامزه بودند. کارینا خیلی می ترسید ببازن. شاهرخ هم سرکارش می گذاشت و از عمد واسه در آوردن حرص کارینا وقت رو می گذروند تا اونا وقت نداشته باشند. به نظر من که همه ی تکه هاش جالب بود. من فکر می کردم باید برنامه اش کسل کننده باشه؛اما اصلا" اینطور نبود و بلکه بالعکس.

 

حالا می خوام چند دقیقه از این برنامه رو که مهمونش یه دختر فوق العاده چاق و زشت و بی نمک و... است رو براتون بنویسم.(معذرت می خوام.من معمولا" از کسی اینقدر بد نمیگم. اما شاید خودتون هم بعد از خوندن این تیکه با من هم عقیده بشین)عکسش رو ببینین:

اول که انتخاب میشه که شرکت کنه،دستاش رو عقب جلو می کنه(یعنی چقدر خوشحالم)شاهرخ هم همین کار رو می کنه و دستش رو می بره تا شاهرخ بزنه روش. شاهرخ هم این کا رو می کنه و بهش تبریک میگه و می بردش می نشوندش سرجاش.

وسط برنامه حرف از فیلم میشه.

شاهرخ:پس تو به فیلم هم علاقه داری؟

خیلی زیاد

شما «دیل تو پاگل هه» رو دیدید؟

بله. من «دلواله دلهن لجائیگه» رو 50 بار دیدم.

50 بار دیدین؟

بله. آخر ترانه «نا جانه مره...»(من این آهنگ رو خیلی دوست دارم) که کاجل از شما دور میشه و میره تو خونه، من عادت کردم که اون صحنه رو بزنم روی pause و شما رو نگاه کنم.

شاهر خ می خنده و میگه: پس حالا اینو نگاه کن.

و دستش رو برای تکون میده. اینجا قیافه شاهرخ خیلی بامزه شده.

 یه کم دیگه از برنامه می گذره و دختره به جای مسابقه،همه اش داره با شاهرخ حرف می زنه که شاهرخ میگه:

تو الان باعث شدی من احساس رمانتیک بکنم. من دیگه نمی تونم اجرا کنم. می خوام اینجا بشینم و به شما ابراز علاقه کنم.

بعد از break شاهرخ به دختره میگه من یه تکه از متن «دیل تو پاگل هه» رو فقط برای تو اجرا می کنم.

واسو: نه!از دون،حداقل از «دلواله»...

شاهرخ:چی میگی؟ من می خوام از دیل تو پاگل هه بگم. انتخاب رو بگذار به عهده من.خیلی وقت از این فیلم می گذره.(معلومه که شاهرخ هم دیگه حوصله دختره رو نداره.)

بعد دست واسو رو می گیره(شروع می کنه به اجرا) و میگه: به چشمای من نگاه کن و بگو که به نظر تو ما واسه هم ساخته نشدیم.(اینجا،توی فیلم، مادوری میگه:نه)

واسو: چرا!ساخته شدیم.(شاهرخ سعی می کنه به روی خودش نیاره)

شاهرخ: بگو که وقتی از تو دور میشم،دلت نمی خواد برم گردونی!

واسو: چرا!دلم می خواد.

شاهرخ: بگو که وقتی لمست می کنم،واسه ات هیچ اتفاقی نمی افته! بگو که...

واسو: چرا!خیلی اتفاق ها می افته.

اینجا دیگه شاهرخ از اینکه دختره می پره وسط دیالوگش اعصابش خورد میشه و ادامه نمیده و می شینه سرجاش.

باز یه کم می گذره که دختره میگه: توی کلاس ما 42 تا دختر که واسه شما 42 I love you و 42000 بوسه فرستادند.

شاهرخ: عشق من و آغوش بازم،تقدیم به همه شون.

اما من دیگه الان 41 سالمه و سنم رفته بالا.

واسو:مشکلی نیست.

شاهرخ: ولی من خسته میشم. وگرنه یه زمان بود که من در عین حال 42 تا بوسه می فرستادم.

واسو:اشکالی نداره شما به من بدین،من به اونا میگم.

شاهرخ:(معلومه دیگه واقعا" حوصله اش سر رفته) باشه و از همونجا با دستش یه بوسه می فرسته طرف دختره.

وسط های مسابقه یهو دختره میگه: ببینین! من شما و گوری خانم رو به عنوان زوج ایده آل خیلی می پسندم.

شاهرخ به دقت داره گوش میده

واسو:اما با این حال،می خوام بهتون پیشنهاد ازدواج بدم.

شاهرخ خیلی سریع میگه:می خوای با من ازدواج کنی؟

واسو:آره.

شاهرخ: باشه.کی؟ من فردا شو ندارم.

واسو:خیلی خوبه. مشکلی نیست، منم وقتم آزاده.

شاهرخ:شنبه؟ نه!شنبه روز ورزش بچه هامه. یکشنبه چطوره؟

واسو:مشکلی نیست.

شاهرخ: فیکس؟

بعد رو به بابای دختره میگه:آقای جتلی فیکس؟

بابای واسو: وقتی شما و زنتون راضی اید،من دیگه چکار کنم؟

همه بلند می خندند. مخصوصا" شاهرخ.

واسو: در حقیقت توی دل من 2 قسمت وجود داره. یه قسمت میگه:شاهرخ و گوری یه زوج ایده آل هستند.و در قسمت دوم...

شاهرخ:حتما" میگه :این 2تا رو از هم دورشون کن!

واسو:نه!میگه:واسو و شاهرخ ....

شاهرخ: بهتر از ایده آل؟

واسو:آره.

شاهرخ: ممکنه تو الان یه زن میلیونر هم بشی!خب این واسه منم یه پیشنهاد خیلی خوبه. حتما" خیلی بهش توجه می کنم.

واسو:(اینجا دیگه دختره خیلی پر رو و شاهرخ بی تحمل شده)می دونین! من فقط با گریه های شما گریه ام می گیره. مخصوصا" تو «کبی خوشی کبی غم»...

شاهرخ:(با یه لحن نه چندان خوب) زیاد گریه نکن. ممکنه دچار کم آبی بشی.

بعد زود موبایاش رو درمی آره و میگه:خونواده مند.

و بعد به کسی که پشت خطه میگه:بله...نه! امروز ازدواج نمی کنم. انداختیم به یکشنبه. باشه. میام خونه،واسه ات توضیح می دم.

و قطع می کنه و به واسو میگه: خانمم بود. یکی بهش گفته ما می خوایم ازدواج کنیم.

آخر برنامه:هفته دیگه می بینمتون. تعطیلات خوبی داشته باشید. و دخترها و پسر؛ مهمونی های خوبی داشته باشید.ولی بعد از نوشیدن رانندگی نکنید چونکه من دوستتون دارم و منتظرتونم. زنده باد هند!

 

خب حالا میگین چطور بود؟

من که اگه جای شاهرخ بودم خفه اش می کردم این دختر جلف رو.

ولی خدایی شاهرخ خوب برخورد کرد و همه چیز رو زود با شوخی تموم می کرد. من که از نحوه برخوردش خوشم اومد.

 

شاهرخ توی برنامه اش با پریانکا و کارینا میگه: وقتی واسو چنین حرف هایی می زد،من خیلی ترسیده بودم. چون باباش دقیقا" روبه روی من بود و من می ترسیدم که واکنش بدی داشته باشه. واسه همین از باباش پرسیدم. اما وقتی اون جواب رو داد،خیلی خیالم راحت شد.

 

ازدواج پریتی زینتا و نس وادیا:

امروزه ازدواج در بالیوود روی مد شده و همه ی بالیوودی ها به ازدواج روی آورده اند. بعد از ازدواج مهم آیش-آبی حالا نوبت به پریتی زینتا رسیده تا با ازدواج خودش بالیوود  رو دچار تنوع کنه.

پریتی زینتا برای این کار از یک گزینه ی خوب استفاده کرده؛یعنی جوانترین بیزنس من هند:نس وادیا.

به گفته ی عده ای از رسانه ها همه ی صورت حساب های مربوط به پریتی توسط نس پرداخته میشه و خود پریتی در این مورد سکوت کرده که این خود تصدیقی است بر این گفته.

پریتی که 32 ساله شده؛این روزها فقط کار«جوم بارا جوم» را به اتمام رسانده و حالا بیش از گذشته به ازدواج فکر می کنه و خود رو درگیر این موضوع می کند.

البته نس هم علاقه ی زیادی به پریتی داره و از هیچ چیزی برای او دریغ نمی کنه. به طوریکه سال گذشته،نس به پریتی سورپرایز جالبی به مناسبت تولدش داد و این سورپرایز یک پارتی کوچک و خودمانی بود با تعدادی از بالیوودی ها. پریت خیلی سورپرایز و خوشحال شد. حلقه ی این مهمان ها اینطور بسته شد: کارن جوهر- شاهرخ خان –گوری خان-آرباز خان-مالایکا شراوات و تعدادی دیگر از بالیوودی ها.

اما این میان یک مشکلی هست. مادر نس که یک مدل قدیمی است، با این ازدواج موافق نیست و حتی مخالف 100% نیز هست.

مادر نس،پریتی را به شدت بدی مورد تمسخر قرار داد،وقی که پریتی نظر او را در مورد خودش و ازدواج خود و نس پرسید.

و مادر نس در یک مصاحبه مطبوعاتی در این مورد گفت:«من هیچ اهمیتی نمی دم که نس بخواد با چه موجودی ازدواج کنه!»

به تازگی پریتی در یک مصاحبه سراسری گفته:« مطمئنا" هیچ وقت شما نخواهید شنید که من با یک بالیوودی ازدواج کنم» و ن از این صحبت خیلی خوشحال شد و به گفته ی مطبوعات نس برای این حرف پریتی به عنوان یک جایزه خوب محسوب می شود.

پریتی سعی می کنه تا حد امکان در مورد نس در مطبوعات صحبت نکنه،اما دعوایی که پریتی با وطبوعات در چند وقت گذشته به خاطر نس کرده بود،دلیل خوبی برای آینده دار بودن این پیوند بود.

اما با تمام مخفی کاری های پریتی در این موارد،دوستان صمیمی پریتی گفته اند که نظر پریتی در مورد این رابطه کاملا" مثبته و این رابطه آینده ی خوبی داره!

اما خود پریتی سعی داره همه چیز رو مخفی نگه داره تا ازدواجشون حتمی شه.

اگر این ازدواج صورت بگیره،این دومین ازدواج یک بیزنس من بزرگ با یک بالیوودی است بعد از تینا و آنیل آمبانی.

 

چوری چوری چوبکه چوبکه:                                                             

 

بازیگران:سلمان خان(راج)-پریتی زینتا(مادو)-رانی موکرجی(پریا)   

 

فیلم با حنه ای از یه پیرمرد شروع میشه که داره خونواده اش رو به یک گزارشگر معرفی می کنه.این مرد خیلی پولداره و با پسر و عروس و دکتر و نوه و چند نفر دیگه دیگه از اقوامش زندگی می کنه و یه دوست داره که دکتره و همیشه مواظبشه.                                    

گزارشگر:اخرین سوال!شما که اینقدر با خونوادتون خوشحالید و زندگی موفقی دارید. ارزویی دارید که منتظر وقوعش باشید؟         

_بله. من منتظر یه همراهم.                                                            

گزارشگر:واو!یعنی شما تو این عمر به ازدواج فکر می کنید؟           

-ازداج! نه.من منتظر نتیجه ام هستم که پیشم باشه و بعد از من اسمم رو زنده نگه داره!                                                                   

گزارشگر: اوه!چه شیرین. و این انتظار کی تموم میشه؟                 

-وقتی نوه ام برای ازدواج بله بگه. غعلا" که واسه عروسی دوستش رفته.                                                                                  

از طرفی راج توی عروسی دوستش به نمایندگی از پسرها با پریا  شعر می خونند.                                                                               

بعد از شعر،راج پریا رو می بینه که کنار چند نفر ایستاده، میره پیشش و از پشت صداش می کنه.                                                  

پریا:بله! شما امروز خیلی خوب رقصیدین.اها! شما چیزی می خواستین بگین؟                                                                               

راج که می بینه یه پسر بچه بغل پریاست می خوره تو ذوقش و میگه: نه! می خواستم بگم پسرتون خیلی دوست داشتنیه!کاملا"شبیه خودتونه.                                                         

پریا می خنده و میگه: ممنون.همه همینو میگن.بای.                       

وقتی راج میره، یه زن میاد پیش پریا. پریا بچه رو میده به اون و میگه:بیا زن داداش! این بچه تو بگیر.                                                 

زن داداشش میگه: این چی می گفت؟                                            

پریا: این؟می گفت:پسرتون خیلی دوست داشتنه.کاملا مثل خودتون.                                                                                            

راج میاد خونه شون.پدرش بهش میگه:باید واسه مسافرت بری یه شهر دیگه.اما پدر بزرگش میاد و میگه:تو چطور پسری هستی؟ تازه امروز پسرت اومده. یه کس دیگه ای رو بفرست و دست راج رو می گیره و میاره تو اتاقش. اما یکی از خدمتکاراشون که تقریبا" باهاشون دوسته می بینه و بهشون شک می کنه.                         

پدربزرگ:مال رو در بیار.                                                                    

باشه بابا بزگ. اما فقط یکی. و یک لدو(یه نوع شیرینی)بهش میده.

که همه در رو باز می کنند و میان تو و شروع می کنند با پدر بزرگ دعوا کردن که چرا شیرینی می خوری که واسه ات ضرر داره؟        

پدر بزرگ که غافلگیر میشه میگه: شما اول بپرسین چرا دارم می خورم؟                                                                                               

همگی میگن:چرا؟                                                                           

پدر بزرگ:چون راج بله گفته!                                                            

همگی می پرسن:واسه چی؟                                                        

پدربزرگ: واسه ازدواج!                                                                    

همگی خوشحال میشن و میان دور و بر راج اما پدر بزرگ میاد جلو و میگه: چیکار می کنین؟ اون تازه اومده خسته است.فعلا" باید استراحت کنه. و بقیه لدو ها رو میده به اونا و میگه:برین.                

اونا هم میرن.بعدش راج عصبانی میشه و میگه:شما چه جور پدربزرگی هستید. برای نجات خودتون منو گیر می اندازین؟             

پدر برزرگ:تو چطور نوه ای هستی؟ نوه برای ابروی پدربزرگش جونش رو هم میده و اونوقت تو برای ازدواج بله نمیگی؟                 

راج:این خونواده اینقدر به هم نزدیکند و هم رو دوست دارند. اگه یه دختر اشتباه واردش بشه،همه چیز خراب میشه.                            

پدر بزرگ:تو چی فکر کردی؟ من برای تو همچین دختری می گیرم؟

راج: به هر حال من ازدواج نمی نم و شیرینی رو میگره و میره.       

پدربزرگش هم داره تهدیدش می کنه. راج برمی گرده و شیرینی رو بهش میده و میگه: ولی من بازم ازدواج نمی کنم. در ضمن این شیرینی هم شکر نداره» و می ره.                                                   

راج تو شرکته که دکتر زنگ میزنه و میگه حال پدر بزرگت خیلی بده. می خواد تو رو ببینه. زود بیا خونه. بعد از تلفن راج زنگ میزنه خونه و از مادرش حال پدربزرگ رو می پرسه که مادرش میگه: خوبه. راج می فهمه که پدربزرگش بازم براش نقشه کشیده و می ره خونه.

از طرفی پدربزرگ و دکتر دارن میوه می خورن که خبر میدن که راج داره میاد.پدر بزرگ زود میوه هاشو میذاره روی بدنش و ملحافه رو می شکه رو خودش.راج میاد.پدر بزرگ به روی خودش نمیاره و شروع می کنه با مریضی و بی حالی حرف زدن: دوست دارم راج ازدواج کنه. اما راج پدربزرگش رو نه،بلکه ازادی شو دوست داره.راج تو کجایی؟                                                                                       

راج: من اینجام و ملحافه رو میزنه بالا.میوه ها دیده میشن. راج:واه!میوه هم توی تخت مریضی می خورین؟                               

پدر بزرگ:خیلی اورژانسی اتفاق افتاد و...                                       

راج:پدربزرگ چرا اینکار ها رو میکنین؟ شما واسه من خیلی قیمتی هستید.                                                                                             

پدربزرگ:قیمتی ام؟ پس بگو کی ازدواج می کنی؟                          

راج: هر وقت شما بگین.                                                                  

پدربزرگ خوشحال میشه و راج رو بغل میکنه.                                  

روز بعد می رن خواستگاری. زن داداش پریا از پشت پنجره اونا رو به  پریا نشون میده و میگه:اومدن.                                                        

پریا که راج رو می بینه میگه:این که همونه که من تو عروسی سومن دیدم.                                                                                     

زن داداش: من شما رو اونجا دیدم همه چیز رو فهمیدم. واسه همین خواستیم بیان.                                                                      

راج میاد تو اما فکر می کنه کسی که قراره باهاش ازدواج کنه،زن داداش پریاست. پریا و زن داداشش کنار هم نشستند. راج همه اش به زن داداشه نگاه می کنه و ناراحته.                                              

از دوستش می پرسه :این چند سالشه؟                                        

وقتی سنش رو می فهمه ،تعجب می کنه و میگه زن داداشش بهتر و کوچکتره.                                                                                       

دوستش بهش میگه:ی داری میگی؟ اون مادر 1 بچه است.            

راج بازم غمگین به زن داداشه نگاه می کنه و میگه: پس به این می خوره مادر 4 تا بچه باشه.                                                                 

راج از زن داداشه می پرسه:شما چقدر درس خوندین؟                   

زن داداشه تعجب می کنه و میگه: من...(کم) درس خوندم. اما این(پریا)فارغ التحصیله. تو کار خونه هم خیلی زرنگه.این شیرینی ها و غذاها رو همه شون رو این درست کرده.                                  

راج بازم ناراحت تر میشه و به پدر برزگش میگه:یهنی خودش هیچی بلد نیست.                                                                            

پدر بزرگ: این همه چیز بلده!دیگه چی می خوای؟                           

زن داداش یواشکی از پریا می پرسه:این چرا این همه سوال از من می پرسه؟                                                                                      

پریا: الانم هنوز داره به شما نگاه می کنه.اماده باشین می خواد یه سوال دیگه بپرسه.                                                                           

راج از زن داداش می پرسه: شما کار مورد علاقه تون چیه؟             

زن داداش:بدمینتون،کریکت،تنیس،شنا،موزیک.اینا همه رو این بهتر هم بلده(پریا)!                                                                                   

پریا: این عادتشه از بقیه تعریف کنه.این خودش مربیه. مربی کبدی.

راج می ترسه و می خوره تو ذوقش.                                               

پدر بزرگ رو به پریا میگه: دخترم حالا من هم می خوام ازت یه سوال کنم. بگئ تو خونواده از همه چیز مهمتر چیه؟                       

پریا:عشق!توی یه خونه ادم ها کم باشن یا زیاد،اگه همدیگه رو دوست داشته باشن،خونه پر نور میشه.                                         

پدر بزرگ: چقدر فهم و کمالات.                                                          

راج: این فهمش زیاد باشه جه اهمیتی داره؟ این باید فهمیده باشه! و به زن داداشه اشاره می کنه.                                                       

پدربزرگ:چرا از زن داداشش می خوای بدونی تو؟                           

راج: زن داداش؟                                                                                

همین موقع یه خدمتکار میاد و بچه رو میده به زن داداشه و میگه :بچه تون.                                                                                         

و راج می فهمه که دختر موردنظرشون پریاست. یه کم به هم نگاه می کنن و می خندن(یعنی هر دو قبول دارن)                                  

و بلاخره ازداج می کنند.خونواده راج پریا رو خیلی دوست دارند و قراره پریا هم با اونا زندگی کنه. اونا برای ماه عسل به خارج از کشور (سوزلند) میرن و برمی گردند.                                               

پدر راج بهشون پیشنهاد میده برن سوزلند زندگی کنند و نمایندگی یکی از شرکت هاشون رو هم به عهده بگیرن اما بقیه مخالفند و قضیه منتفی میشه.                                                                         

راج و پریا با هم بیرونند. موبایل راج زنگ می خوره.راج حواسش نیست.پریا بهش میگه و راج بلند کیشه و میره دور از پریا با تلفن صحبت می کنه و بر می گرده پیش پریا.                                          

پریا:کی بود که مجبور شدی دور از من باهاش صحبت کنی؟ ببین راج! تو داری یه چیزی رو از من پنهان می کنی.بگو موضوع یه؟       

راج که ناراحته میگه: تو درست میگی. من اول فکر کردم که این موضوع رو پنهان کنم.اما این موضوع هیچ وقت پنهان نمیشه.اگر تو بفهمی یکی دیگه هم تو عشق من شریکه ،چکار می کنی؟           

پریا:جونمو میدم.راج تو کس دیگه ای رو دوست داری؟                    

راج: هنوز نه!می خوام دوست داشته باشم. دکتر زنگ زده بود. تو داری مادر میشی و...                                                                      

همه از شنیدن این خبر خیلی خوشحال میشن و بیشتر از همه پدربزرگ.پدر بزرگ هم به دکتر که براش لدو اورده میگه:«من دیگه نمی خورم. حالا دیگه می خوام زندگی کنم.حالا هر کاری تو بگی می کنم.کریکت،تنیس،پیاده روی»                                                   

هر کس یه عکس برای پریا گرفته تا بزنه تو اتاق خوابش تا بچه اش مثل اون شه. ورزشکار،وزیر،قهرمان تاریخی و...                              

اما پریا میگه: شما چرا اینقدر منو گیج می کنید؟من عکسمو قبلا" 

انتخاب کردم.» و اون عکس ،عکس سلمانه.                                    

همه دارند کریکت بازی می کنند و پدربزرگ مثل همیشه جر می زنه. پریا بیرون نشسته و بازی نمی کنه اما یه توپ می افته طرفش. بلند میشه که بگیردش اما پاش به یک گلدون گیر می کنه و می افته و...                                                                                     

سریع می رسوننش بیمارستان. دکتر خبر میده:«بچه از بین رفته»

همه ناراحت میشن و برمی گردن خونه. پدربزرگ به راج میگه:«برای یه مادر از دست دادن بچه اش خیلی سخته.مواظبش باش» راج میره تو اتاق پریا. اما پریا فقط گریه می کنه و هیچی نمیگه. دکتر رج رو صدا می کنه تو اتاقش و میگه:«تو حادثه ای که برای پریا افتاد. ما مجبور شدیم رحمش رو برداریم. حالا دیگه اون هیچوقت نمی تونه مادر بشه. پسرم تو باید این موضوع رو از همه مخفی کنی. پدر بزرگ تو تا حالا 2 بار سکته کرده،زیر سومی طاقت نمیاره.»                                                                                            

راج بلند میشه و داره گریه می کنه. به دکتر میگه:«ولی من این موضوع رو به پریا چطور...» که چشمش می افته به پریا که تمام حرفاشونو شنیده. بغلش می کنه و با هم گریه می کنند.                

راج به پریا می سپاره که هیچ کس نباید بفهمه.                               

همه تو خونه خودشون رو خوشحال نشون میدن.پدر بزرگ میگه:«هنوز یه سال نشده. تو این خونه بچه میاد.» و پریا باز گریه اش می گیره. جون می دونه چنین چیزی ممکن نیست.                  

وقتی می رن تو اتاق خودشون پریا به راج میگه:«تو چشم های  خونواده تو دیدی؟ تو چشم همه شون انتظاره که من کی براشون یه وارث می ارم؟بلاخره که می فهمن ما بهشون دروغ گفتیم.اونوقت چی میشه؟»                                                            

راج:«تو به این فکر نکن.ما یه بچه ی کوچیک می اریم پیش خودمون. ببین! بابا همیشه میگه واسه کار برو خار از کشور. اگه تو موافق باشی،یه سال می ریم خارج از کشور و بهر یه بچه با خودمون می اریم. به دکتر هم میگم .»                                            

وقتی می بینه پریا دودل نگاهش می کنه می خنده و می گه:« چاره ی دیگه ای نداریم»                                                                  

فردا صبحش پریا می ره پیش پدربزرگ که خوابه. بیدار میشه.         

پریا:شما داشتین گریه می کردین؟                                                  

پدربزرگ: چرا گریه؟ این اشک خوشیه. داشتم روزنامه می خوندم، چشم هام گرم شد و یه رویای خیلی قشنگ دیدم. دیدیم پدر جد شدم. دیدم یه بچه بغلمه که کاملا" شکل راجه. وقتی خم شدم ببوسمش اون بی ادب سبیلمو کشید. می دونی دخترم رویای صبح همیشه به وقوع می پیونده.