تبليغاتX
بالیوود برای بالیوودی ها
اخبار سینمای هند
سلام

می دونین من چند وقته اپ نکردم؟

۶-۷ ماهی میشه. خودمم متعجبم. اما شرمنده! سرم خیلی شلوغ بوده.

تا چند روز دیگه یه اپ مفصل و درست و حسابی می کنم.

همگی شاد باشید و موفق!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 2:56  توسط شیوا | 

سلام به همگی. خوبین؟ خوشین؟                                                  

بلاخره بعد از 5 ماه اومدم. کسایی که قبلا" مدام به وبلاگ من سر می زدن،می دونند که من مرتب و سریع اپ می کردم اما بنا به دلایلی نشد که دیگه اپ کنم.اما حالا اومدم که اگه خدا بخواد دیگه مرتب کار کنم. چه خبرها؟ خوش می گذره؟ با اون عده از شما دوستای خوبم که وب داشتین،تقریبا" در تماس بودم،اما بعضی از شما که وبلاگ نداشتین،متاسفانه خیر.                                           

به هر حال از همه تون ممنون.                                                          

از اون عده که ایمیل زدن و جویای حالم شدن و اون عده که کامنت گذاشتند.                                                                                          

از علی آقا،نازی جان،فریده جان،سیمین عزیزم،سیاوش خان، سارا.م و آقا مهران و آقا هژیر،مانی خان و آقا مجید،1،مینا خانوم،احمد آقا و ... که تازه باهاشون آشنا شدم و خیلی های دیگه که حضور ذهن ندارم و همینطور از سحر نازنینم که در تمام این مدت هر 4-3 روز با من در تماس بود.                                                

توی این مدت که من نبودم،خیلی ها رفتن،یا شایدم من دیگه اسم و خبری ازشون نشنیدم و حالا هر جا میرم اسم افراد جدید میاد که من اصلا" نمی شناختمشون. به هر حال جمع این دوستان رو هم به بالیوود زیبامون تبریک میگم و امیدوارم دوام زیادی بیارن.                 

فقط جواب چند تا کامنت رو باید حتما" بدم.                                      

...... عزیزم! من شاهرخ رو در کی بی سی و کارن در کافه ویت   کارن مقایسه نکردم، فقط یه مطلب رو از اینترنت ترجمه کردم. البته اونم بیشترش نظرسنجی بوده. به هر حال من تقصیری ندارم. اما به نظر من هم شاهرخ در کی بی سی عالی بود. همین طور کارن که خیلی خوب و بدون لکنت صحبت می کنه. اما راجع به کی بی سی پایین تر کاملا" توضیح میدم.                                                     

نازی جان! اول ممنون که همیشه خبر اپ های جالبت رو بهم می دادی. اگه یادم باشه، گفتی امکارا مثل پیتزا کش دار بود نه؟ من اون موقع هنوز امکارا رو ندیده بودم. هرچند حالا هم ندیدم. اما اینقدر به نظرم بد اومد که هنوز بعد از چند روز حوصله نکردم،بقیه شو ببینم. چرا شو نمی دونم؟ چون من معمولا" راحت از کنار فیلم هندی نمی گذرم.                                                                              

راستی! من تو این مدت فیلم زیاد دیدم. چند تا از فیلم ها به نظرم خاص بوند که براتون میگم.                                                              

1-36 چاینا تاون: نمی دونم به نظر من اینطور اومد یا واقعا" اینطور بود؟ من خوشم نیومد. من موندم چطور کارینا-اکشی و شاهد حاضر شدند توش بازی کنند؟ و چطور جزء 10 فیلم برتر سال شد؟    

2- بابل: به نظر من فیلم خیلی خوبی بود! من که کلی احساساتی شدم و به هیچ وجه دلیل شکستش رو نفهمیدم. اگه شماهایی که این فیلم رو دیدین هم نظرتون رو در این مورد بگین،ممنون میشم.   

3- گانگستر: به نظرم یه چیزی از عالی هم اون ور تر! محشر بود. کار کارگردان،آهنگای بی نظیرش و بازی کانگنا،شاینی،عمران.       

و فیلمی بود که بدون داشتن بازیگر مطرح خیلی خوب خودش رو نشون داد. واسه من بازیگر فیلم خیلی مهمه اما وقتی این فیلمو دیدم ،دیدم با وجود نداشتن بازیگر درجه یک،عالی بود.                    

4-تال: باورتون میشه اگه بگم من تا به حال تال رو ندیده بودم؟ خودم هم باورم نمیشه. اما به هر حال عالی بود. خیلی خوب بود. بازی ایش،اکشی،انیل واقعا" خوب بود. موسیقی فیلم هم که بهترین بود. مخصوصا" خود کلیپ«تال». یادمه موقع اکرانش این اهنگ رو «MTV» خیلی می ذاشت. اهنگ«پیار کا پیالا» و«عشق بینا» هم همینطور.

5-چوپ چوپکه: من موندم کارینا تو این فیلم حضورش افتخاری بود یا بازیگر اصلی اش بود؟ من که همه اش یا شاهد یا ام پوری یا شاکتی رو می دیدم. و این فیلم هم متاسفانه به نظرم بد اومد.

6- دل چاتاهه: این فیلم رو بعد از 5 سال دوباره تونستم با دقت ببینم. خیلی با مزه بود. عامر،سیف و اکشی هر سه عالی بودند. کسایی که دیدن،می فهمن من چی میگم. صحنه ای که سیف صندلی رو از زیر اون خانم کشید، صحنه ای که عامر پریتی رو اشتباه گرفت و خیلی صحنه های دیگه...

7-گورو: خوب بود. یعنی ابی خوب بازی کرده بود اما بازی ایش کم بود. ولی ادم وقتی فیلمش رو می دید،احساساتی می شد یا بهتره بگم جو گرفته. مخصوصا" ریتمی که روی متن گذاشته بودند. فکر نمی کنم تعداد زیادی از شما فیلم شاهکار «آگنی پت» رو با حضور آمیتاب دیده باشید،درسته؟ اما اونایی که دیدند به راحتی می تونند شباهت بازی آبی در گورو رو با بازی آمیت در آگنی پت مقایسه کنند. من که از فیلمش خوشم اومد.

8- ویواه: خاص بود. خیلی ازش شنیده بودم و توقع بالایی ازش داشتم. بد هم نبود. شاهد خوب بازی کرده بود. اما من بازی آمریتا رو زیاد دوست نداشتم و به نظرم تصنعی می اومد. اما شاهد خوب بود و فیلمش یه حس خاصی داشت.

 

بقیه فیلم ها به نظرم معمولی می اومدند.

کی بی سی:

من از اجرای شاهرخ تو کی بی سی خیلی خوشم اومد. با مردم خیلی خوب و به دور از افاده برخورد می کرد.

برنامه اش با رانی و پریتی و برنامه اش با سلمان و کاترینا و کارینا و پریانکا هم خیلی عالی بود. من که کلی خندیدم. خدایی شاهرخ جنبه طنز بالایی داره.مخصوصا" برنامه اش با سلمان و کاترینا.

سلمان خیلی بامزه بود و چرت و پرت های بامزه ای می گفت. گاهی احساس می کردم،شاهرخ نمی خواد سلمان زیاد جلوه کنه و با مزه به نظر برسه.که این رقابت ها و حسادت ها طبیعیه.

سلمان هم گاهی زیادی شلوغ می کرد. یه بار ادای آمیتاب و بعد شاهرخ رو درآورد. خیلی کار بد و زشتی کرد. شاهرخ ناراحت شد و نتونست نشون نده.تیکه هایی که سلمان ادای جکی جان رو درمی  آورد و شاهرخ رو میزد هم خیلی بامزه بود. یه جا شاهرخ از کاترینا پرسید آخرین حرف رمانتیکی که سلمان به تو زده،چی بوده؟

کاترینا هرچی فکر کرد؛یادش نیومد. سلمان کاترینا رو می ذاشت سرکار و وقتی شاهرخ می خواست از کاترینا انتقاد کنه،سلمان به شاهرخ می گفت:هر چی می خوای بگو،این هندی زیاد نمی فهمه!

و خودش و شاهرخ می خندیدند و کاترینا ناراحت می شد.

یه جا هم سلمان و شاهرخ با هم می رقصیدند. البته به مسخره و خیلی بی کلاس. بعد که نشستند سرجاشون،شاهرخ گفت: الان همه ی بازیگرای زن حسودیشون میشه که ما داریم با هم می رقصیم. رتیک چی! اون میاد از ما یاد بگیره!

سلمان خیلی جدی گفت: نمی تونه. اصلا" نمی تونه!

و ادای رتیک توی کهوناپیارهه رو در آورد که سالن منفجر شد.

و خیلی تیکه های بامزه ی دیگه.

کارینا و پریانکا هم بامزه بودند. کارینا خیلی می ترسید ببازن. شاهرخ هم سرکارش می گذاشت و از عمد واسه در آوردن حرص کارینا وقت رو می گذروند تا اونا وقت نداشته باشند. به نظر من که همه ی تکه هاش جالب بود. من فکر می کردم باید برنامه اش کسل کننده باشه؛اما اصلا" اینطور نبود و بلکه بالعکس.

 

حالا می خوام چند دقیقه از این برنامه رو که مهمونش یه دختر فوق العاده چاق و زشت و بی نمک و... است رو براتون بنویسم.(معذرت می خوام.من معمولا" از کسی اینقدر بد نمیگم. اما شاید خودتون هم بعد از خوندن این تیکه با من هم عقیده بشین)عکسش رو ببینین:

اول که انتخاب میشه که شرکت کنه،دستاش رو عقب جلو می کنه(یعنی چقدر خوشحالم)شاهرخ هم همین کار رو می کنه و دستش رو می بره تا شاهرخ بزنه روش. شاهرخ هم این کا رو می کنه و بهش تبریک میگه و می بردش می نشوندش سرجاش.

وسط برنامه حرف از فیلم میشه.

شاهرخ:پس تو به فیلم هم علاقه داری؟

خیلی زیاد

شما «دیل تو پاگل هه» رو دیدید؟

بله. من «دلواله دلهن لجائیگه» رو 50 بار دیدم.

50 بار دیدین؟

بله. آخر ترانه «نا جانه مره...»(من این آهنگ رو خیلی دوست دارم) که کاجل از شما دور میشه و میره تو خونه، من عادت کردم که اون صحنه رو بزنم روی pause و شما رو نگاه کنم.

شاهر خ می خنده و میگه: پس حالا اینو نگاه کن.

و دستش رو برای تکون میده. اینجا قیافه شاهرخ خیلی بامزه شده.

 یه کم دیگه از برنامه می گذره و دختره به جای مسابقه،همه اش داره با شاهرخ حرف می زنه که شاهرخ میگه:

تو الان باعث شدی من احساس رمانتیک بکنم. من دیگه نمی تونم اجرا کنم. می خوام اینجا بشینم و به شما ابراز علاقه کنم.

بعد از break شاهرخ به دختره میگه من یه تکه از متن «دیل تو پاگل هه» رو فقط برای تو اجرا می کنم.

واسو: نه!از دون،حداقل از «دلواله»...

شاهرخ:چی میگی؟ من می خوام از دیل تو پاگل هه بگم. انتخاب رو بگذار به عهده من.خیلی وقت از این فیلم می گذره.(معلومه که شاهرخ هم دیگه حوصله دختره رو نداره.)

بعد دست واسو رو می گیره(شروع می کنه به اجرا) و میگه: به چشمای من نگاه کن و بگو که به نظر تو ما واسه هم ساخته نشدیم.(اینجا،توی فیلم، مادوری میگه:نه)

واسو: چرا!ساخته شدیم.(شاهرخ سعی می کنه به روی خودش نیاره)

شاهرخ: بگو که وقتی از تو دور میشم،دلت نمی خواد برم گردونی!

واسو: چرا!دلم می خواد.

شاهرخ: بگو که وقتی لمست می کنم،واسه ات هیچ اتفاقی نمی افته! بگو که...

واسو: چرا!خیلی اتفاق ها می افته.

اینجا دیگه شاهرخ از اینکه دختره می پره وسط دیالوگش اعصابش خورد میشه و ادامه نمیده و می شینه سرجاش.

باز یه کم می گذره که دختره میگه: توی کلاس ما 42 تا دختر که واسه شما 42 I love you و 42000 بوسه فرستادند.

شاهرخ: عشق من و آغوش بازم،تقدیم به همه شون.

اما من دیگه الان 41 سالمه و سنم رفته بالا.

واسو:مشکلی نیست.

شاهرخ: ولی من خسته میشم. وگرنه یه زمان بود که من در عین حال 42 تا بوسه می فرستادم.

واسو:اشکالی نداره شما به من بدین،من به اونا میگم.

شاهرخ:(معلومه دیگه واقعا" حوصله اش سر رفته) باشه و از همونجا با دستش یه بوسه می فرسته طرف دختره.

وسط های مسابقه یهو دختره میگه: ببینین! من شما و گوری خانم رو به عنوان زوج ایده آل خیلی می پسندم.

شاهرخ به دقت داره گوش میده

واسو:اما با این حال،می خوام بهتون پیشنهاد ازدواج بدم.

شاهرخ خیلی سریع میگه:می خوای با من ازدواج کنی؟

واسو:آره.

شاهرخ: باشه.کی؟ من فردا شو ندارم.

واسو:خیلی خوبه. مشکلی نیست، منم وقتم آزاده.

شاهرخ:شنبه؟ نه!شنبه روز ورزش بچه هامه. یکشنبه چطوره؟

واسو:مشکلی نیست.

شاهرخ: فیکس؟

بعد رو به بابای دختره میگه:آقای جتلی فیکس؟

بابای واسو: وقتی شما و زنتون راضی اید،من دیگه چکار کنم؟

همه بلند می خندند. مخصوصا" شاهرخ.

واسو: در حقیقت توی دل من 2 قسمت وجود داره. یه قسمت میگه:شاهرخ و گوری یه زوج ایده آل هستند.و در قسمت دوم...

شاهرخ:حتما" میگه :این 2تا رو از هم دورشون کن!

واسو:نه!میگه:واسو و شاهرخ ....

شاهرخ: بهتر از ایده آل؟

واسو:آره.

شاهرخ: ممکنه تو الان یه زن میلیونر هم بشی!خب این واسه منم یه پیشنهاد خیلی خوبه. حتما" خیلی بهش توجه می کنم.

واسو:(اینجا دیگه دختره خیلی پر رو و شاهرخ بی تحمل شده)می دونین! من فقط با گریه های شما گریه ام می گیره. مخصوصا" تو «کبی خوشی کبی غم»...

شاهرخ:(با یه لحن نه چندان خوب) زیاد گریه نکن. ممکنه دچار کم آبی بشی.

بعد زود موبایاش رو درمی آره و میگه:خونواده مند.

و بعد به کسی که پشت خطه میگه:بله...نه! امروز ازدواج نمی کنم. انداختیم به یکشنبه. باشه. میام خونه،واسه ات توضیح می دم.

و قطع می کنه و به واسو میگه: خانمم بود. یکی بهش گفته ما می خوایم ازدواج کنیم.

آخر برنامه:هفته دیگه می بینمتون. تعطیلات خوبی داشته باشید. و دخترها و پسر؛ مهمونی های خوبی داشته باشید.ولی بعد از نوشیدن رانندگی نکنید چونکه من دوستتون دارم و منتظرتونم. زنده باد هند!

 

خب حالا میگین چطور بود؟

من که اگه جای شاهرخ بودم خفه اش می کردم این دختر جلف رو.

ولی خدایی شاهرخ خوب برخورد کرد و همه چیز رو زود با شوخی تموم می کرد. من که از نحوه برخوردش خوشم اومد.

 

شاهرخ توی برنامه اش با پریانکا و کارینا میگه: وقتی واسو چنین حرف هایی می زد،من خیلی ترسیده بودم. چون باباش دقیقا" روبه روی من بود و من می ترسیدم که واکنش بدی داشته باشه. واسه همین از باباش پرسیدم. اما وقتی اون جواب رو داد،خیلی خیالم راحت شد.

 

ازدواج پریتی زینتا و نس وادیا:

امروزه ازدواج در بالیوود روی مد شده و همه ی بالیوودی ها به ازدواج روی آورده اند. بعد از ازدواج مهم آیش-آبی حالا نوبت به پریتی زینتا رسیده تا با ازدواج خودش بالیوود  رو دچار تنوع کنه.

پریتی زینتا برای این کار از یک گزینه ی خوب استفاده کرده؛یعنی جوانترین بیزنس من هند:نس وادیا.

به گفته ی عده ای از رسانه ها همه ی صورت حساب های مربوط به پریتی توسط نس پرداخته میشه و خود پریتی در این مورد سکوت کرده که این خود تصدیقی است بر این گفته.

پریتی که 32 ساله شده؛این روزها فقط کار«جوم بارا جوم» را به اتمام رسانده و حالا بیش از گذشته به ازدواج فکر می کنه و خود رو درگیر این موضوع می کند.

البته نس هم علاقه ی زیادی به پریتی داره و از هیچ چیزی برای او دریغ نمی کنه. به طوریکه سال گذشته،نس به پریتی سورپرایز جالبی به مناسبت تولدش داد و این سورپرایز یک پارتی کوچک و خودمانی بود با تعدادی از بالیوودی ها. پریت خیلی سورپرایز و خوشحال شد. حلقه ی این مهمان ها اینطور بسته شد: کارن جوهر- شاهرخ خان –گوری خان-آرباز خان-مالایکا شراوات و تعدادی دیگر از بالیوودی ها.

اما این میان یک مشکلی هست. مادر نس که یک مدل قدیمی است، با این ازدواج موافق نیست و حتی مخالف 100% نیز هست.

مادر نس،پریتی را به شدت بدی مورد تمسخر قرار داد،وقی که پریتی نظر او را در مورد خودش و ازدواج خود و نس پرسید.

و مادر نس در یک مصاحبه مطبوعاتی در این مورد گفت:«من هیچ اهمیتی نمی دم که نس بخواد با چه موجودی ازدواج کنه!»

به تازگی پریتی در یک مصاحبه سراسری گفته:« مطمئنا" هیچ وقت شما نخواهید شنید که من با یک بالیوودی ازدواج کنم» و ن از این صحبت خیلی خوشحال شد و به گفته ی مطبوعات نس برای این حرف پریتی به عنوان یک جایزه خوب محسوب می شود.

پریتی سعی می کنه تا حد امکان در مورد نس در مطبوعات صحبت نکنه،اما دعوایی که پریتی با وطبوعات در چند وقت گذشته به خاطر نس کرده بود،دلیل خوبی برای آینده دار بودن این پیوند بود.

اما با تمام مخفی کاری های پریتی در این موارد،دوستان صمیمی پریتی گفته اند که نظر پریتی در مورد این رابطه کاملا" مثبته و این رابطه آینده ی خوبی داره!

اما خود پریتی سعی داره همه چیز رو مخفی نگه داره تا ازدواجشون حتمی شه.

اگر این ازدواج صورت بگیره،این دومین ازدواج یک بیزنس من بزرگ با یک بالیوودی است بعد از تینا و آنیل آمبانی.

 

چوری چوری چوبکه چوبکه:                                                             

 

بازیگران:سلمان خان(راج)-پریتی زینتا(مادو)-رانی موکرجی(پریا)   

 

فیلم با حنه ای از یه پیرمرد شروع میشه که داره خونواده اش رو به یک گزارشگر معرفی می کنه.این مرد خیلی پولداره و با پسر و عروس و دکتر و نوه و چند نفر دیگه دیگه از اقوامش زندگی می کنه و یه دوست داره که دکتره و همیشه مواظبشه.                                    

گزارشگر:اخرین سوال!شما که اینقدر با خونوادتون خوشحالید و زندگی موفقی دارید. ارزویی دارید که منتظر وقوعش باشید؟         

_بله. من منتظر یه همراهم.                                                            

گزارشگر:واو!یعنی شما تو این عمر به ازدواج فکر می کنید؟           

-ازداج! نه.من منتظر نتیجه ام هستم که پیشم باشه و بعد از من اسمم رو زنده نگه داره!                                                                   

گزارشگر: اوه!چه شیرین. و این انتظار کی تموم میشه؟                 

-وقتی نوه ام برای ازدواج بله بگه. غعلا" که واسه عروسی دوستش رفته.                                                                                  

از طرفی راج توی عروسی دوستش به نمایندگی از پسرها با پریا  شعر می خونند.                                                                               

بعد از شعر،راج پریا رو می بینه که کنار چند نفر ایستاده، میره پیشش و از پشت صداش می کنه.                                                  

پریا:بله! شما امروز خیلی خوب رقصیدین.اها! شما چیزی می خواستین بگین؟                                                                               

راج که می بینه یه پسر بچه بغل پریاست می خوره تو ذوقش و میگه: نه! می خواستم بگم پسرتون خیلی دوست داشتنیه!کاملا"شبیه خودتونه.                                                         

پریا می خنده و میگه: ممنون.همه همینو میگن.بای.                       

وقتی راج میره، یه زن میاد پیش پریا. پریا بچه رو میده به اون و میگه:بیا زن داداش! این بچه تو بگیر.                                                 

زن داداشش میگه: این چی می گفت؟                                            

پریا: این؟می گفت:پسرتون خیلی دوست داشتنه.کاملا مثل خودتون.                                                                                            

راج میاد خونه شون.پدرش بهش میگه:باید واسه مسافرت بری یه شهر دیگه.اما پدر بزرگش میاد و میگه:تو چطور پسری هستی؟ تازه امروز پسرت اومده. یه کس دیگه ای رو بفرست و دست راج رو می گیره و میاره تو اتاقش. اما یکی از خدمتکاراشون که تقریبا" باهاشون دوسته می بینه و بهشون شک می کنه.                         

پدربزرگ:مال رو در بیار.                                                                    

باشه بابا بزگ. اما فقط یکی. و یک لدو(یه نوع شیرینی)بهش میده.

که همه در رو باز می کنند و میان تو و شروع می کنند با پدر بزرگ دعوا کردن که چرا شیرینی می خوری که واسه ات ضرر داره؟        

پدر بزرگ که غافلگیر میشه میگه: شما اول بپرسین چرا دارم می خورم؟                                                                                               

همگی میگن:چرا؟                                                                           

پدر بزرگ:چون راج بله گفته!                                                            

همگی می پرسن:واسه چی؟                                                        

پدربزرگ: واسه ازدواج!                                                                    

همگی خوشحال میشن و میان دور و بر راج اما پدر بزرگ میاد جلو و میگه: چیکار می کنین؟ اون تازه اومده خسته است.فعلا" باید استراحت کنه. و بقیه لدو ها رو میده به اونا و میگه:برین.                

اونا هم میرن.بعدش راج عصبانی میشه و میگه:شما چه جور پدربزرگی هستید. برای نجات خودتون منو گیر می اندازین؟             

پدر برزرگ:تو چطور نوه ای هستی؟ نوه برای ابروی پدربزرگش جونش رو هم میده و اونوقت تو برای ازدواج بله نمیگی؟                 

راج:این خونواده اینقدر به هم نزدیکند و هم رو دوست دارند. اگه یه دختر اشتباه واردش بشه،همه چیز خراب میشه.                            

پدر بزرگ:تو چی فکر کردی؟ من برای تو همچین دختری می گیرم؟

راج: به هر حال من ازدواج نمی نم و شیرینی رو میگره و میره.       

پدربزرگش هم داره تهدیدش می کنه. راج برمی گرده و شیرینی رو بهش میده و میگه: ولی من بازم ازدواج نمی کنم. در ضمن این شیرینی هم شکر نداره» و می ره.                                                   

راج تو شرکته که دکتر زنگ میزنه و میگه حال پدر بزرگت خیلی بده. می خواد تو رو ببینه. زود بیا خونه. بعد از تلفن راج زنگ میزنه خونه و از مادرش حال پدربزرگ رو می پرسه که مادرش میگه: خوبه. راج می فهمه که پدربزرگش بازم براش نقشه کشیده و می ره خونه.

از طرفی پدربزرگ و دکتر دارن میوه می خورن که خبر میدن که راج داره میاد.پدر بزرگ زود میوه هاشو میذاره روی بدنش و ملحافه رو می شکه رو خودش.راج میاد.پدر بزرگ به روی خودش نمیاره و شروع می کنه با مریضی و بی حالی حرف زدن: دوست دارم راج ازدواج کنه. اما راج پدربزرگش رو نه،بلکه ازادی شو دوست داره.راج تو کجایی؟                                                                                       

راج: من اینجام و ملحافه رو میزنه بالا.میوه ها دیده میشن. راج:واه!میوه هم توی تخت مریضی می خورین؟                               

پدر بزرگ:خیلی اورژانسی اتفاق افتاد و...                                       

راج:پدربزرگ چرا اینکار ها رو میکنین؟ شما واسه من خیلی قیمتی هستید.                                                                                             

پدربزرگ:قیمتی ام؟ پس بگو کی ازدواج می کنی؟                          

راج: هر وقت شما بگین.                                                                  

پدربزرگ خوشحال میشه و راج رو بغل میکنه.                                  

روز بعد می رن خواستگاری. زن داداش پریا از پشت پنجره اونا رو به  پریا نشون میده و میگه:اومدن.                                                        

پریا که راج رو می بینه میگه:این که همونه که من تو عروسی سومن دیدم.                                                                                     

زن داداش: من شما رو اونجا دیدم همه چیز رو فهمیدم. واسه همین خواستیم بیان.                                                                      

راج میاد تو اما فکر می کنه کسی که قراره باهاش ازدواج کنه،زن داداش پریاست. پریا و زن داداشش کنار هم نشستند. راج همه اش به زن داداشه نگاه می کنه و ناراحته.                                              

از دوستش می پرسه :این چند سالشه؟                                        

وقتی سنش رو می فهمه ،تعجب می کنه و میگه زن داداشش بهتر و کوچکتره.                                                                                       

دوستش بهش میگه:ی داری میگی؟ اون مادر 1 بچه است.            

راج بازم غمگین به زن داداشه نگاه می کنه و میگه: پس به این می خوره مادر 4 تا بچه باشه.                                                                 

راج از زن داداشه می پرسه:شما چقدر درس خوندین؟                   

زن داداشه تعجب می کنه و میگه: من...(کم) درس خوندم. اما این(پریا)فارغ التحصیله. تو کار خونه هم خیلی زرنگه.این شیرینی ها و غذاها رو همه شون رو این درست کرده.                                  

راج بازم ناراحت تر میشه و به پدر برزگش میگه:یهنی خودش هیچی بلد نیست.                                                                            

پدر بزرگ: این همه چیز بلده!دیگه چی می خوای؟                           

زن داداش یواشکی از پریا می پرسه:این چرا این همه سوال از من می پرسه؟                                                                                      

پریا: الانم هنوز داره به شما نگاه می کنه.اماده باشین می خواد یه سوال دیگه بپرسه.                                                                           

راج از زن داداش می پرسه: شما کار مورد علاقه تون چیه؟             

زن داداش:بدمینتون،کریکت،تنیس،شنا،موزیک.اینا همه رو این بهتر هم بلده(پریا)!                                                                                   

پریا: این عادتشه از بقیه تعریف کنه.این خودش مربیه. مربی کبدی.

راج می ترسه و می خوره تو ذوقش.                                               

پدر بزرگ رو به پریا میگه: دخترم حالا من هم می خوام ازت یه سوال کنم. بگئ تو خونواده از همه چیز مهمتر چیه؟                       

پریا:عشق!توی یه خونه ادم ها کم باشن یا زیاد،اگه همدیگه رو دوست داشته باشن،خونه پر نور میشه.                                         

پدر بزرگ: چقدر فهم و کمالات.                                                          

راج: این فهمش زیاد باشه جه اهمیتی داره؟ این باید فهمیده باشه! و به زن داداشه اشاره می کنه.                                                       

پدربزرگ:چرا از زن داداشش می خوای بدونی تو؟                           

راج: زن داداش؟                                                                                

همین موقع یه خدمتکار میاد و بچه رو میده به زن داداشه و میگه :بچه تون.                                                                                         

و راج می فهمه که دختر موردنظرشون پریاست. یه کم به هم نگاه می کنن و می خندن(یعنی هر دو قبول دارن)                                  

و بلاخره ازداج می کنند.خونواده راج پریا رو خیلی دوست دارند و قراره پریا هم با اونا زندگی کنه. اونا برای ماه عسل به خارج از کشور (سوزلند) میرن و برمی گردند.                                               

پدر راج بهشون پیشنهاد میده برن سوزلند زندگی کنند و نمایندگی یکی از شرکت هاشون رو هم به عهده بگیرن اما بقیه مخالفند و قضیه منتفی میشه.                                                                         

راج و پریا با هم بیرونند. موبایل راج زنگ می خوره.راج حواسش نیست.پریا بهش میگه و راج بلند کیشه و میره دور از پریا با تلفن صحبت می کنه و بر می گرده پیش پریا.                                          

پریا:کی بود که مجبور شدی دور از من باهاش صحبت کنی؟ ببین راج! تو داری یه چیزی رو از من پنهان می کنی.بگو موضوع یه؟       

راج که ناراحته میگه: تو درست میگی. من اول فکر کردم که این موضوع رو پنهان کنم.اما این موضوع هیچ وقت پنهان نمیشه.اگر تو بفهمی یکی دیگه هم تو عشق من شریکه ،چکار می کنی؟           

پریا:جونمو میدم.راج تو کس دیگه ای رو دوست داری؟                    

راج: هنوز نه!می خوام دوست داشته باشم. دکتر زنگ زده بود. تو داری مادر میشی و...                                                                      

همه از شنیدن این خبر خیلی خوشحال میشن و بیشتر از همه پدربزرگ.پدر بزرگ هم به دکتر که براش لدو اورده میگه:«من دیگه نمی خورم. حالا دیگه می خوام زندگی کنم.حالا هر کاری تو بگی می کنم.کریکت،تنیس،پیاده روی»                                                   

هر کس یه عکس برای پریا گرفته تا بزنه تو اتاق خوابش تا بچه اش مثل اون شه. ورزشکار،وزیر،قهرمان تاریخی و...                              

اما پریا میگه: شما چرا اینقدر منو گیج می کنید؟من عکسمو قبلا" 

انتخاب کردم.» و اون عکس ،عکس سلمانه.                                    

همه دارند کریکت بازی می کنند و پدربزرگ مثل همیشه جر می زنه. پریا بیرون نشسته و بازی نمی کنه اما یه توپ می افته طرفش. بلند میشه که بگیردش اما پاش به یک گلدون گیر می کنه و می افته و...                                                                                     

سریع می رسوننش بیمارستان. دکتر خبر میده:«بچه از بین رفته»

همه ناراحت میشن و برمی گردن خونه. پدربزرگ به راج میگه:«برای یه مادر از دست دادن بچه اش خیلی سخته.مواظبش باش» راج میره تو اتاق پریا. اما پریا فقط گریه می کنه و هیچی نمیگه. دکتر رج رو صدا می کنه تو اتاقش و میگه:«تو حادثه ای که برای پریا افتاد. ما مجبور شدیم رحمش رو برداریم. حالا دیگه اون هیچوقت نمی تونه مادر بشه. پسرم تو باید این موضوع رو از همه مخفی کنی. پدر بزرگ تو تا حالا 2 بار سکته کرده،زیر سومی طاقت نمیاره.»                                                                                            

راج بلند میشه و داره گریه می کنه. به دکتر میگه:«ولی من این موضوع رو به پریا چطور...» که چشمش می افته به پریا که تمام حرفاشونو شنیده. بغلش می کنه و با هم گریه می کنند.                

راج به پریا می سپاره که هیچ کس نباید بفهمه.                               

همه تو خونه خودشون رو خوشحال نشون میدن.پدر بزرگ میگه:«هنوز یه سال نشده. تو این خونه بچه میاد.» و پریا باز گریه اش می گیره. جون می دونه چنین چیزی ممکن نیست.                  

وقتی می رن تو اتاق خودشون پریا به راج میگه:«تو چشم های  خونواده تو دیدی؟ تو چشم همه شون انتظاره که من کی براشون یه وارث می ارم؟بلاخره که می فهمن ما بهشون دروغ گفتیم.اونوقت چی میشه؟»                                                            

راج:«تو به این فکر نکن.ما یه بچه ی کوچیک می اریم پیش خودمون. ببین! بابا همیشه میگه واسه کار برو خار از کشور. اگه تو موافق باشی،یه سال می ریم خارج از کشور و بهر یه بچه با خودمون می اریم. به دکتر هم میگم .»                                            

وقتی می بینه پریا دودل نگاهش می کنه می خنده و می گه:« چاره ی دیگه ای نداریم»                                                                  

فردا صبحش پریا می ره پیش پدربزرگ که خوابه. بیدار میشه.         

پریا:شما داشتین گریه می کردین؟                                                  

پدربزرگ: چرا گریه؟ این اشک خوشیه. داشتم روزنامه می خوندم، چشم هام گرم شد و یه رویای خیلی قشنگ دیدم. دیدیم پدر جد شدم. دیدم یه بچه بغلمه که کاملا" شکل راجه. وقتی خم شدم ببوسمش اون بی ادب سبیلمو کشید. می دونی دخترم رویای صبح همیشه به وقوع می پیونده.                                                             

پریا گریه اش می گیره و میره تو اتاقشون که راج داره حاضر میشه بره اداره. پریا: راج!اگه من امروز از تو یه چیرزی بخوام میدی؟         

راج: چی می خوای؟ همه چیز مال تو هست.                                  

پریا: اگه من بخوام چیزی که مال خودمه،بدم به یکی دیگه؟            

راج:بده. تو این موضوع مشکل چیه؟                                                

پریا: تو دوباره ازدواج من.                                                                 

راج تعجب می کنه. برمی گرده طرف پریا و می پرسه:«چی؟»       

پریا:«امروز بابا بزرگ یه رویا دیده بود.کاملا" شبیه تو، یه راج کوچیک توبغلش بازی می کرده. اونا مال کس دیگه ای رو نه،بچه ی خود تو رو می خوان.حالا تو بگو. یه بچه ی دیگه رو از خون خودمون جلوه بدیم،چطور با احساسات اونا بازی می شه؟ مشکل از منه.من نمی تونم مادر بشم. ولی تو که می تونی پدر بشی. قبول کن.خوتهش می کنم راج.»                                                                                  

راج:«اگه اتفاقی که واسه تو افتاد، واسه من می افتاد تو دوباره ازدواج می کردی؟»                                                                          

پریا حیرون میشه و نمی تونه چیزی بگه.                                         

راج گریه اش گرفته.با بغض میگه:«ببین...» اما نمی تونه حرف بزنه. میره بغل پریا یه کم گریه می کنه و بعد بهش میگه:« همه چیز ما کامله. باشه؟دوستت دارم» و بدون اینکه جواب بگیره می ره.     

پریا میره خرید و اونجا یه مجله می بینه و به راج زنگ می زنه و میگه:«همین الان بیا جای این فروشگاه»                                        

وقتی راج میاد،پریا مجله رو بهش میده و میگه:« راج.چقدر خوشبخته این دختر که مثل من نمی تونسته بچه دار بشه. اما بازم مادر شده،فقط بچه از خودش نبوده»                                              

و....                                                                                                  

پریا:«ببین راج!اگه یه دختری پیدا بشه که به ما بچه بده...»            

راج:«ببین!اگه من می خواستم با یکی دیگه بچه دار بشم،چرا برای ازدواج نه گفتم؟برای بچه دار شدن از یک نفر دیگه چرا نه میگم؟ چون که من تو رو خیلی دوست دارم و این عشق رو نمی خوام از دست بدم.»                                                                                      

پریا:راج! برای منم سخته. ولی باید قیمتش رو هم بدم. من اینقدر     دوست دارم که مادر بشم که عشق تو رو هم با یکی دیگه تقسیم کنم.»                                                                                                

راج:«اگه من هم حاضر بشم،چنین دختری از کجا پیدا کنیم؟»         

پریا:«اگه تو قسمت من مادر شدن باشه ما حتما" چنین کسی رو پیدامیکنیم.»                                                                                         

از این به بعد راج هر دختری رو می بینه به این موضوع فکر می کنه و هر دفعه می فهمه غیر ممکنه و خنده اش می گیره. یه بار هم برای این موضوع با منشی اش دعواش میشه.                                                                               

دفعه بعد توی یه کنفرانس فکر می کنه که یکی از خانوم هایی که داره صحبت می کنه، بهش میگه:«آقای ملوترا،من مشکل شما رو می دونم و حاضرم بهتون کمک کنم.» که یهو همکارش که همون بهترین دوست بچگی شه به زمان حال میاردش و راج می فهمه که همه چیز رو فکر می کرده و می خنده و معذرت خواهی می کنه و میگه:«معذرت می خوام.حواسم نبود. یه مقدار دلم برای همسرم تنگ شده. میرم بهش زنگ بزنم.معذرت می خوام» و بلند میشه و میره.                                                                                                

دفعه بعد هم یه زن بد(مشکل دار) رو می بینه تو خیابون و وقتی میگه 9ماه زنه میگه:«من بچه دارم و نمی تونم.یه ادرس بهت میدم،برو اونجا به یه نفر می سپرم که هواتو داشته باشه.»           

و راج ادرس یه کلوپ شبانه رو می گیره و اونجا می بینه که یه دختر داره می رقصه. که این دختر هم مشکل داره یعنی...                      

بعد از شو می فهمه که این همون دختره که قراره بهش بچه بده((مادو)).

خب دیگه خیلی شد. البته مطالبش خیلی زیاد نبود و فونتم  بزرگ بود. به هر حال خسته نباشید که اینقدر خوندید. من زود چند تا خبر خوب پیدا می کنم و یه آپ اساسی تر می کنم.اوکی؟                

آهان! واسه فروش فیلم هم باید اینجا یه چیزی بگم. پریسا و سارا و امیر آقا: شما آدرس میل هاتون اشتباهه! یه آدرس میل دیگه بدین. مریم خانم!شما هم هر 6 تا فیلمتون تا پنجشنبه می رسه دستتون. یعنی همون 5 فیلم و زندگی نامه شاهرخ.

صحرا جان! من نتونستم به شما میل بزنم؛برای همین،همین جا جوابتون رو می دم: بله! من اکثر kbc های شاهرخ و kwk های کارن رو دارم. جشنواره زی که آبی و آیش با هم و کاترینا و سلمان با هم و پریتی و شاهرخ اجرا دارند و فیر با اجرای سری دیوی و رتیک و رانی و هیروهندا که شاهد و کارینا و سلمان هم اجرا دارند رو هم همینطور.برای سفارش به این آدرس میل بزنین:

www.shiva2343@yahoo.com

فرانک جان! من نمی تونم تمام فیلم های خوب رو برای شما میل کنم. اگه خواستین حداقل یه بازیگر خاص رو بگین. در غیر این صورت هم به آدرس ایم وبلاگم برید و اونجا اسامی رو ببینین:

http://shivabollywood.blogfa.com

آهان بچه ها! من و یکی از بچه ها(سحر) با هم یه وبلاگ دونفره ساختیم و حدودا" از اول هفته آپ اولش میشه. آدرسش رو الان می نویسم ، اگه خواستین از چند رو دیگه برین. این وبلاگ فقط اختصاص داره به«آمیتاب باچان» و تمام مسائل مربوط به او. شامل بیوگرافی،عکس،خاطرات،فیلم های برگزیده و ....

http://amit-fan-club.blogfa.com

خب دیگه من میرم. کامنت بذارین. ممنون. فعلا"

  

                                                                                    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 3:39  توسط شیوا | 

سلام.خوبین؟ من قول داده بودم که در این چند روز اخیر آپ کنم. پس باید می اومدم و اپ می کردم. راستش خودم هم خیلی دلم برای یه اپ خوب و کامل تنگ شده بود. حالا امیدوارم خوشتون اومده باشه.                                                                                      

خراب کاری آیش و رتیک برای دووم:

کسانی که این فیلم رو دیده اند می دانند که صحنه ای خجالت آوردر اون اجرا شده.صحنه ای که متعلق به آیش و رتیک بوده است.

گزارش ها حاکی از این است که باچان ها از«یاش راج فیلم» خواسته اند که این صحنه ی مفتضح که عروس آنها در آن بازی کرده را حذف کنند.یاش راج نیز قبول کرده اما کارگردان فیلم«سانجی گادوی»از پذیرفتن این خواسته امتناع کرده و گفته:«به هیچ وجه این کار را نخواهم کرد.»                                                                   

این صحنه باعث شد که تمام ابرو ها بالا رود و باعث جنجال های بسیاری بعد از اکران عمومی فیلم در 24 نوامبر 2006 شدو حتی علیه آیش و رتیک پرونده ی قانونی تشکیل شد،اما هنوز اقدام جدی قانونی علیه یاش راج فیلم صورت نگرفته است.                              

باچان ها هرگز این صحنه را قبول نکردند و حتی آبیشک بعد از دیدن آن،تاکنون هرگز با رتیک هم صحبت نشده.(فکر می کنم بهتر بود ابیشک غیرتش رو برای کنترل آیش به کار می برد)این روز ها با نزدیک شدن عروسی ابیشک و آیش باچان ها تصمیم گرفته اند که این ماجرا را فراموش کنند.                                                                

کافه ویت کاران با حضور کارینا و شاهد و کریشما:

به نظر می رسد که ستارگان بالیوود تنها در برنامه ی kwk اختلافات خود را به این وضوح بیان می کنند. البته نه بینندگان و نا کاران شکایتی از ایم امر ندارند زیرا این امر باعث جذاب تر شدن این برنامه شده.(به نظر من که بهترین برنامه ی تلویزیونی است. واقعا"برنامه ی خیلی جذابیه!و خاص ترین و محرمانه ترین حرف ها توی اون بیان می شه!)

بعد از اینکه مالایکا و سانجی لیلا بهنسالی مشکلات خود را با ستارگان بیان کردند،این بار نوبت کارینا بود که به صراحت از اکثر بازیگران انتقاد تند و شدید کنه.(زبون رک کارینا رو که می شناسید!)

در این برنامه تنها کارینا مهمان بوده اما او کریشما و شاهد را هم به همراه خود می برد.آن هم بدون هماهنگی قبلی!اما کارن با او مخالفتی نمی کند و هر 3 ی آنها با هم در برنامه شرکت می کنند.

کارینا در این برنامه دوباره پای بیپاشا را به میان می کشد و به قولی دلیل اصلی مشکلش را با بیپاشا مطرح می کند.

اختلاف این دو از اولین فیلم مشترک آنها آغاز شده است. فیلم مطرح و جالب:«اجنبی».فیلمبرداری در سوئد بوده. بیپاشا از آرایشش راضی نبوده. به همین خاطر بدون اطلاع دادن به کارینا از آرایشگر خصوصی او درخواست می کند که آرایش او را هم بر عهده بگیرد. آرایش کارینا در این فیلم هم مانند فیلم های دیگر خوب بود اما کارینا احساس می کرد که بیپاشا از او خیلی بهتر به نظر می رسد.(البته خود بیپاشا چهره ی خوبی نداره و تنها در حال رسیدن و برابری با کارینا بوده.)به هر حال کارینا عصبانی می شود که چرا بیپاشا از او اجازه نگرفته و به خاطر این موضوع هرگز او را نبخشیده و نخواهد بخشید.(البته به گفته یخود کارینا)

در یکی از برنامه های kwk از «جان ابراها» خواسته شده که برای خود یک از این بازیگران را به عنوان همراه انتخاب کند:رانی یا کارینا؟

و جان با صراحت کامل نام رانی را زبان می آورد. بعد از آن این بار مشکلات کارینا با جان شروع شد. بیپاشا که سخت هوادار جان است(بلاخره نامزدی گفتن دیگه) تصمیم گرفت که خوب بودن ظاهری با کارینا را کنار گذاشته و جملاتی آتشین در مورد او به کار برد.

در پی این جنگ سرد وقتی از کارینا خواسته شد که یک قیافه ی مرموز و نه چندان جذاب از میان بازیگران مرد انتخاب کند؟ بدون هیچ تردیدی صریحا" گفت:«جان آبراهام».

بد از آن جنگ سرد،وقتی بعد از چند دقیقه از شاهد پرسیده می شود که :«فکر می کنی رانی با کدام بازیگر مرد هرگز همبازی نخواهد شد؟» شاهد می خنده و میگه:«فکر می کنم،جان آبراهام».

البته جان و کارینا تنها کسانی نبودند که در این برنامه مورد غضب کارینا قرار گرفتند. چون سوال بعدی کارن از کارینا باعث تعجب همه شد چون با تمام صراحت کارینا کسی انتظار چنین جوابی از او نداشت.

کارن:«یک بازیگر معروف رو بگو که به تازگی گاف بزرگی داده باشه!»

کارینا:«به نظر من آیشواریا رای.اون چکمه های فیروزه ای که در یک مراسم پوشیده بود،خیلی بد بود و به نظر من یک اشتباه مدی وحشتناک بود.»

و وقتی بحث در مورد آیشواریا بالا گرفت، کارینا بدون اینکه بخواد جواب سوالی رو بده،اظهار داشت:«من مطمئن هستم که کاراکتر آیشواریا در دووم2 را خیلی بهتر از او بازی می کردم.»

البته از اون جایی که کریشما(خواهر کارینا و نامزد سابق ابیشک) هم در اون برنامه حضور داشت،جای تعجب زیادی نبود و احتمالا" این مشکل به خاطر نامزدی ایش و ابیشک بوده!

کارن رو به شاهد: «این درسته که کارینا از اون دسته زنانه ای است که بر پایه احساسات زنانه همیشه با تو باشد و دوست داشته باشه هر کجا که تو باشی او هم حضور داشته باشه؟»

شاهد:«اول ها آره!اما هر چی بیشتر می گذره طبیعی تر میشه و به شرایط عادت می کنه! اما در کل او چنین دختری است.

کارن رو به کریشما:«این درسته که تو شدیدا" شاهد رو کنترل می کنی؟»

کریشما:«نه دقیقا" و به این معنا! اما آره درسته! من می دونم که شاهد کجا می ره و با کی می ره. من در اموری که به این 2(کارینا & شاهد)مربوط باشه دخالت می کنم. و اگر اختلافی بین آنها به وجود بیاید که مقصر بیبو (کارینا) باشد؛ من به طور حتم از شاهد دفاع می کنم. این رو مطمئن باش»

به هر حال 3 کاپور(کارینا & کریشما & شاهد)اوقات خوبی را در این برنامه گذراندند.

مقایسه ی مجری گری کارن جوهر و شاهرخ خان:

به نظر می رسد که کارن با مجری گری درکافه ویت کارن برنامه به موفقیت بزرگی دست یافته،چون در این برنامه با بر ملا کردن راز های ستاره ها،به موفقیت بزرگی دست یافته امما متاسفانه دوست صمیمی کارن و تک ستاره ی سینمای هند:«شاهرخ خان» به اندازه او در برنامه اش(کون بنگا کرور پتی kwk) به اندازه ی کارن موفق نشده، زیرا محبوبیت این برنامه که در گذشته مجری ثابت آن «آمیتاب باچان» بوده، به سرعت رو به نزول است.

به هر حال این درست است که شاهرخ بازیگر فوق العاده ای است؛ اما کرن مجری بهتری است.

پروژه ی جدید کارن جوهر با حضور دوباره ی شاهرخ و شاید کاجول:

 

کاران جوهر قرار است که فیلمی به نام«khan» با حضور بهترین دوستش و سوپراستار سینمای هند«شاهرخ خان» بسازد.

گزارشها حاکی از این است که کارن می خواهد از شیوه ی معمول خود دوری کند و فیلمی بسازد که تاکنون فیلمی به قشنگی آن در تاریخ سینمای هند ساخته نشده باشد!(مطمئنا" کارن از پس این کار بر میاد.البته اگه از جسارتش برای ساخت فیلم کم کنه و فیلم هایی مثل «کانک» رو تکرار نکنه!)

در کنار شاهرخ خان بازیگر مطرح دیگری که به اندازه او در این فیلم حضور دارد نیز وجود داره که هنوز انتخاب نشده. اکتر زن اینفیلم هم هنوز انتخاب نشده. اما 3 کاندید اصلی داره:کارینا یا پریتی یا رانی.

البته خبر خوب و بسیار مسرت بخش برای طرفداران زوج کاجول و شاهرخ اینه که: «کاجول گفته که ممکنه در آخرین پروژه ی کارن بازی کنه»در حالی که هنوز مشکلات اجی و شاهرخ حل نشده.

خب این هم معلومه که اگه کاجول قول صد در صد بده،کارن به هیچ بازیگر زن دیگه ای فکر نمی کنه!

حذف بازی سلمان در نمسته لندن:

سلمان خان در فیلم کارگردان نه چندان معروف «ویپال شاه»، «نمسته لندن» در یک کلیپ به همراه بازیگر اصلی فیلم«کاترینا کیف»(نسبتا" نامزد خود سلمان) همبازی بود. اما ویپال شاه این کلیپ را از فیلم حذف کرده. در مراحل تدوین ویپال پی برد که این آهنگ با سایر قسمت های فیلم همخوانی ندارد. پس خیلی ساده آن را حذف کرد.

پس اجرای زیبای سلمان برای نامزدش کاترینا به همین آسانی به هدر رفت. اما سلمان حتی کوچکترین عکس العملی به این حذف نشان نداد.

نقش مقابل کاترینا در این فیلم را «اکشی کومار» به عهده دارد.

شیلپا شتی و بازی درخشانش در اروپا:

بر خلاف باور عمومی، «شیلپاشتی» بعد از پروژه ی شاهکار    «Big brother» که فیلمی غیر بالیوودی است به لندن نقل مکان نکرده است.گفته می شد بعد از شاهکار شیلپا در غرب،او در لندن می ماند و درلندن  ادامه می دهد. اما منشی او گفته:«فقط به این دلیل که شیلپا درBig brother درخشیده،دلیل نمی شود که او بالیوود را ترک کرده و در لندن اقامت کند.خدا راه های جدیدی برای او باز کرده و شیلپا قصد دارد آنها را کشف کند.اما مشتاق است که فیلم های هندی بیشتری بازی کند.در حقیقت او می خواهد بالیوود را در لندن کشف کند.(به نظر من که حرف چندان با معنی ای نیست.)

آیا پریتی زینتا با مردی متاهل(شیکر کاپور)رابطه دارد؟

بازیگر قدیمی سینمای هند«سوشیترا کریشنا مورتی» که در گذشته یکی از همبازی های شاهرخ بوده به تازگی از مشکلات زندگی خصوصی اش در رسانه ها صحبت می کند.

او عنوان کرده که یکی از بازیگران مطرح بالیوود با شوهر سابق او در ارتباط است و این باعث عصبانیت او شده.او حتی چندین مطلب توهین آمیز در ارتباط با این موضوع در سایت ها نوشته! و وقتی از او خواسته شد که این بازیگر را معرفی کند او به طور غیر مستقیم به «پریتی زینتا» اشاره کرده.

به هر حال به گفته ی خود او،او اخیرا" بسیار وحشت کرده!زیرا پریتی این گستاخی را پیدا کرده که به او تلفن کند و از او بپرسد:چرا قصد داری، شهرت مرا لکه دار کنی؟»و بعد خواسته که تمام وقایع میان خودش و شیکر کاپور (شوهر سابق سوشیترا)را برای او توضیح دهد.

سوشیترا از این عمل پریتی خیلی عصبانی شده و اظهار کرده:« او به چه جراتی با من تماس گرفته؟ او چطور چنین جسارتی پیدا کرده؟ او نباید دیگر با من تماس بگیرد و الا...»

او اضافه کرده:« او حتی سعی کرد من و دخترم را برای اکران خصوصی «جانه من» دعوت کند و در نمایش نامه ای که داشته نیز ما را دعوت کرده.او می خواهد تصویر خانواده اش را کامل کند.»

پریتی گفته:« من به زودی ازدواج خواهم کرد و شیکر مرا تنها خواهد گذاشت.درست مانند پدری که دخترش را ترک می کند.

سوشیترا نقاش است و تاکنون چند آلبوم موسیقی هم وارد بازار کرده! او این روز ها بیشتر در مراسم شرکت می کند و قصد بازگشت مجدد به سینما و پر کار شدن را دارد.

 همه ی این ماجرا ها در حالی روی می دهد که شیکر به شدت از صحبت در مورد زندگی خصوصی اش با رسانه ها پرهیز می کند و پریتی به شدت، داشتن هر گونه رابطه ای با شیکر را رد می کند.

 

 راستی بچه ها! برای فروش فیلم یه وبلاگ جدید ساختم که تو هر اپم اسم چند تا فیلم ها با عکس هاشون رو می گذارم.حتما" ببینین. جالبه!

http://shivabollywood.blogfa.com

برای سفارش فیلم به این آدرس ایمیل بزنید:

Shiva2343@yahoo.com

امیدوارم خوشتون اومده باشه!اون طور که می خواستم نشد؛ اما خب بازم از هیچی بهتر بود. تا بعد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 3:55  توسط شیوا | 
فروش فیلم:

سلام.خوبین.این دفعه فقط اومدم تا یه اپ کوتاه بکنم. اما توی اپ این دفعه خبری از اخبار بالیوود نیست.

می دونین که من قبلا" توی وبلاگ نوشته بودم که فروش فیلم هم دارم اما چون که خیلی ها سوال داشتند و ما مجبور بودیم که به هم ایمیل بزنیم تصمیم گرفتم که همین جا بگم.

اسامی تعدادی از فیلم های برتر و خاص رو دفعه بعد لیست می کنم.اما در کل هر فیلم از هر بازیگری رو که بخواین دارم.

در مورد قیمت هم خیلی از من سوال میشه باید بگم:

فیلم ها: هر حلقه ۵۰۰

کنسرت و مراسم:هر حلقه ۶۰۰

خب دیگه.اپ بعدی ام یکی دو روز دیگه است که اونجا هم اسامی تعداد معدودی از فیلم ها و هم کلی خبر از تمام بازیگرهای بالیوود می نویسم. تا بعد

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 6:37  توسط شیوا | 

سلام. خوبین؟ ببخشید که دیرنه!خیلی خیلی دیر شد. اما خط های تلفنمون خراب بودند. می بخشید!اما حالا سعی می کنم جبران کنم.بعد هم عید رو به همتون تبریک میگم. امیدوارم سال خوبی داشته باشین. بریم که یه سری خیر بخونیم:

ابیشک و ایشواریا: آخرین خبر در مورد ازدواج این دو این است ه در 18 آپریل در خانه ی باچان ها ازدواج می کنند.ازدواج آمنها در 2 شهر دهلی و بمبئی انجام میشه! البته دلتون رو صابون نزنین چون این مهمونی کاملا" خصوصیه و احتمالا" بازیگر ها هم در اون حضور نخواهند داشت.اونها دیگه نمی خوان مهمونی رو به تاخیر بندازن چون مادر آمیتاب در بیمارستان«لیلا واتی» بستریه و ممکنه خدایی نکرده...ابیشک فعلا" در حال فیلمبرداری «درونا» و ایش در حال فیلمبرداری«جودا اکبر»(به همراهی رتیک) اند و سعی دارند تا مارس کارشون رو تمام کنند.

ایشواریا: ایش در دسامبر 2006 به معبد شهر «پوشکار» در شهر«برهما» رفت.ایش صبح به این معبد رفت و کشیش این خبر را

خبرداد.وقتی ایش به معبد واردشد،همه ی کشیش IANS تلفنی به  بر سر اینکه چه کسی برای آیش دعا بخواند به جان همهدیگه افتادند.(چه چیز ندیده!!!اگه من اونجا بودم خیلی طبیعی از کنارش رد می شدم.)در این میان پرسنل شخصی ایش همه را به ارام شدن واداشتند.

ابیشک و ایش را آنجلیا جولی و براد پیت بالیوود می نامند.

شاهرخ خان: کمپانی شاهرخ که توسط گوری اداره می شد مورد بازرسی قرار گرفت. زیرا ماموران مشکوک شده بودند که این کمپانی مالیات پرداخت نمی کند و حالا مورد بازرسی قرار می گیرد.

شاهرخ جذاب ترین مرد جهان شناخته شد.

کاترینا کیف: در فیلم جدیدی که کاترینا و اکشی حضور داشتند انها احتیاج به یک گاو داشتند و بلاخره با بدبختی بعد از اینکه گروه 2 روز معطل مانده بود،گاو مورد نظر پیدا شد. اما از بد روزگار اسم این گاو چیزی نبود جز:«کاترینا».(حالا دیگه خودتون حال کاترینا رو مجسم کنین).

فردین خان: همسر فردین در شروف مادر شدنه! و این در حالیه که فردین ارزویی داره که حتی تایپش برای من باعث خجالته. او دوست داره فرزندش پسر باشه!این در حالیه که خواسته پسرش هم همینه!!!واقعا" که!! اینها خیر سرشون فهمیده اند. اصلا" توی این زمونه کسی به همچین چیزهایی فکر می کنه؟

شاهرخ خان: برای سال جدید،شاهرخ حدود3000 کارت تبریک گرفته که حدود 2000 تای آنها مال خارج از هند بوده. مناطقی که شاهرخ حتی اسمشون رو هم نشنیده بود. شاهرخ خیلی متاثر شده و تصمیم گرفته برای تمام انها هدیه یا نامه بفرسته!!!!

امیتاب و نیشابد: «نیشابد» اسم فیلم جدید امیتاب است. موضوع این فیلم در مورد مردی(امیتاب) است که عاشق دوست فرزندش می شود و... این داستان برگرفته از اثر هالیوودی«لولیتا» است. مردم هند پس از دیدن این فیلم به شدت واکنش نشان داده و به امیتاب و انتخابش اعتراض کردند. به شدتی که مردم شهر امیتاب ((حیدر آباد)) مانع از اکران این فیلم در شهر خود شدند.

ابیشک و ایش و رتیک: ابیشک به شدت در مورد ایش غیرتی شده. در طی سفری که قرار بود آن دو بکنند،خبرنگاری از ابیشک در مورد رابطه ایش و رتیک پرسید. ابیشک به شدت عصبانی شد و چیزی نمانده بود که خبرنگار را پخش زمین کنه. و بعد از پرتاب کردن میکروفن او گفته:«به جای این سوالات مزخرف،سوالات بهتری بپرسید و در امور داخلی مردم دخالت نکنید.»جالب اینجاست که در این گونه موارد ایش سکوت می کند.

پریانکا چوپرا: پریانکا علنا" اعلام کرده که :«من نامزد هیچ کس نیستم»(حالا که چی؟) او گفته:«من اصلا" وقت این کارها رو ندارم. و من بدون اجازه پدر و مادرم با هیچ کس ازدواج نمی کنم. مطبوعات هم بهتره قبل از درج اخبارشون از والدین من سوال کنند.»(من دوست دارم بدونم کدوم مجله ی بیکاری بلند شده رفته برای پریانکا شایعه درست کرده؟)

سری دیوی: سری دیوی و بانی کاپور با وجود سن بالا تصمیم گرفتند که برای سومین بار صاحب فرزند شوند. سری دیوی عنوان کرده:«با اینکه می دونم کمی دیر شده!اما دوست دارم پسر داشتن رو هم بچشم.»

مالایکا شروات و ایشواریا رای: مالایکا عنوان کرده:«ایشواریا حسودترین زیباروی جهان است که تحمل دیدن هیچ کس را به جز خودش نداره!»قضیه از ترانه ای در «گورو» شروع میشه که این دفعه مالایکا شروات با ابیشک همبازی می شوند و نالایکا مانند قبلا".....این ترانه در حالی فیلمبرداری شده در خارج از کشور بوده و ایش اصلا" به این سفر نرفته بوده. ایش هم با نفوذش مالایکا را از حضور در اکران خصوصی گورو محروم کرد.او ادامه داده:«شاید ایش یکی از زیباترینان جهان باشد،اما مسلما" یکی از حسودترین ها نیز هست.متاسفانه رای با ظاهر زیبای خود نتوانسته درون خود را تکامل ببخشد.من حالا می فهمم که چرا عده ای در مورد او حرف هایی زده و او را از خود راضی می نامند.» او به صورت مستقیم به حرف های سلمان در مورد ایش اشاره کرد. (نقد بنده: ایش حق داشته!اما باید جلوی نامزد خودش رو می گرفته نه یقه ی مالایکا رو. دقیقا" همون کاری که ابیشک برای رتیک کرده و خواسته که صحنه ای از بازی رتیک و ایش در دووم 2 حذف بشه. خب همدیگه رو کنترل کنند. چرا به بقیه می چسبند؟ اصلا" هر دو شون بی منطقند!)

کم بود!شرمنده. انشالله دفعه بعد جبران می کنم. دوباره هم عیدتون رو تبریک میگم. یه وب هم بهتون معرفی می کنم که حتما" ببینین:

http://salamnamaste.blogfa.com

اپ بعدی من هم قسمتی اش در مورد «زوج های بالیوود».

پس تا بعد!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 6:32  توسط شیوا | 

سلام. خوبین؟ دیر که نیومدم؟حتما" باید می اومدم.آخه جشنواره فیلم فیر بلاخره برگزار شد.من خیلی هیجانزده شدم.اخه یکی دو نفر از اون هایی که من دوست داشتم گرفتند و بقیه نه!حالا برندگان (البته فقط اونهایی که برای خودم جالب بوده و می دونم برای شما هم جالبه)رو می نویسم تا ببینین که چقدر به حق بوده. البته خدایی خیلی هم بی انصافی نشده بود.(نظر خودم رو هم چون نمی تونم جلوی خودمو بگیرم توی پرانتز می نویسم.)                    

بهترین فیلم: رنگ دبستی(فنا)                                                                                          

بهترین کارگردان:راکش اومپراکش مهرا«رنگ دبسنتی»                  

بهترین تهیه کننده:یاش   چوپرا   

بهترین بازیگر مرد:رتیک روشن«دووم2»(من دوست داشتم عامر می گرفت برای فنا.اما واسه فنا حتی کاندید هم نشده بود.خب حداقل واسه رنگ دبسنتی.حتی بازی شاهرخ توی کانک رو هم بیشتر دوست داشتم.)                                                                                                        

بهترین بازیگر زن:کاجول«فنا»(لایق جایزه بود. اما فکر کنم رانی هم لایقش بود.کارینا رو هم با اینکه من امکارا رو ندیدم میگن خیلی عالی بوده.)                                                                                                                       

بهترین بازیگر مرد از نگاه منتقدان:عامر خان«رنگ دبسنتی»(الحق که حقش بود.اما اگه برای فنا می گرفت بهتر بود.)                          

بهترین بازیگر زن از نگاه منتقدان:کارینا کاپور(چون فیلمش رو ندیدم نظر خاصی ندارم.اما خوشحالم که کارینا هم برای دومین بار این جایزه ی با ارزش رو می گیره.رانی هم می تونست بگیره)              

بهترین بازیگر مکمل مرد:آبیشک باچان«کانک»(الحق که فقط حق خودش بود.چند سال پشت سر هم داره جایزه مکمل رو تو اغلب جشنواره ها می گیره.بر عکس رتیک که یهو صعود کرد،کم کم اما محکم داره میره بالا.مطمئنم که اخرش یه باریگر خوب میشه.هر چند با بازی اش توی کانک ثابت کرد الان هم از خیلی ها بهتره!)     

بهترین بازیگر مکمل زن:سوها علی خان«رنگ دبسنتی»(بازی اش خوب بود. به نظرم کاندید بهتری از او نبود.پریتی که اصلا"!البته کنکناسن هم مثل اینکه اعلام شده!آخرش هم نفهمیدم کی برنده اصلی بوده!)                                                                                    

بهترین بازیگر منفی:سیف علی خان«امکارا»(نظر خاصی ندارم. چون فیلمو ندیدم.اما از بازی سیف خیلی تعریف شنیدم.کاندید خوب دیگه ای هم نبود.)                                                                           

بهترین بازیگر کمدی:ارشد وارسی«لگه رهو مونا پای»(طفلی پاریش راوال هم توی «پیر هیراپیری» خوب بازی کرده بود.دوست داشتم بگیره.)                                                                                  

بهترین موسیقی:آی.آر.رحمان«رنگ دبسنتی»(به نظرم حق تنها کسانی که بود«جاتین-لالیت»بودند برای فنا.فقط!)                         

بهترین داستان:لگه رهو موناپای(کانک و فنا)                                  

جایزه پیشکسوت ها:جایا باچان(بهادوری).جاوید اختر.                     

بهترین خواننده زن:فنا(حقش بود واقعا")                                         

بهترین خواننده مرد:امکارا(به شخصه دوست داشتم فنا بگیره)       

بهترین شعر:فنا(این رو دیگه واقعا" تو دنیا کسی نمی تونه انکار کنه!تری دیل مه مری ساسو کو پنها میل جایه    تری عشق مه مری جان فنا میل جایه!!!!!)  

 

حالا می خوام تا به خواست چند تا از دوستای خوبم جواب بدم و همین طور جواب کامنت های بعضی از این عزیزان که همیشه برام کامنت های قشنگ و دلگرم کننده می گذارن. راستش برای آپ قبلی چند نفر خیلی مشکل داشتند. واسه همین گفتم بیام و جواب اون دوستای عزیز رو هم بدم.                                                          

سارای عزیز: عزیزم! از اینکه کامنت های به این خوبی می گذاری ممنونم. اینکه گفتم با نظرت درباره ی عامر که باید امسال جایزه رو برای «فنا» می گرفت، اما متاسفانه به وضوح در موردش بی انصافی شد و حتی برای این فیلم کاندید هم نشد،کاملا" موافقم و اصلا" عامر حق داشته با «فیلم فیر» قهر کنه و جایزه های اونو معتبر ندونه! (البته حرفم فقط مختص امسال نیست.چون رتیک هم واقعا" بازیگر خوبیه!!و یک ابر قدرته!!!)منظورم این نبود که با نظرت در مورد کاجول موافق نبودم.اما در مورد کاجول:چرا عزیزم. من با نظرت در مورد کاجول هم موافقم! اما اینکه اون دفعه عنوان نکردم،دلیلش چیز دیگه ای بود. اینکه بازی رانی توی کانک هم عالی بود.می دونی کلا" نقش بدی به او و شاهرخ در «کانک» داده بودند. واسه همین شاید زیاد دوست داشتنی به نظر نمی رسیدن. اما از نظر بازی واقعا" عالی بودند. راستی همونطور که قبلا" هم بهت گفته بودم،به نظر من هم توی ساخت «کانک» یه مشکلاتی وجود داشته که بدترینش بد آموزی اش بود. مخصوصا" اینکه آخرش دو و مایا به هم رسیدن و این فیلم می خواست نشون بده که الان یه صحنه ی رمانتیک و خوبه که بیننده باید از دیدنش لذت ببره و با اونا همدل بشه!در صورتیکه اونا بدترین گناه رو مرتکب شده بودند. و حقشون سزای خیلی بالایی بود که به نظر من باید از طرف ریا و ریشی بهشون وارد می شد. اما کارن طور دیگه ای فکر کرده بود و فیلمش رو مطمئنا" طوری ساخته بود که خودش دوست داشت و قشنگی ها و خوبی ها رو توی اون چیزی نشون داده بود که به نظر خودش خوب می اومدن. و به نظر من این واقعا" مایه ی تاسفه!اما خب چیکار میشه کرد؟ اما با بازی شاهرخ و رانی توی این فیلم مشکلی ندارم! به هر حال این فیلم ساخته میشد . اگه شاهرخ و رانی توش بازی نمی کردن 2 نفر دیگه جایگزین میشدن و اونا فقط یه موقعیت کاری و یه صعود رو از دست می دادن.البته بازم بگم به نظر من این فیلم باید ساخته میشد. چون واقعیتی رو می گفت که باید گفته میشد. اما آخرش باید طور دیگه ای تموم میشد و مایا و دو برای همیشه خوشبختی رو از دست می دادن. می دونی من توی این فیلم بیشترین صحنه ای رو که دوست دارم،اون صحنه ایه که ریا یه سیلی محکم به دو می زنه و صحنه ی دوم اون صحنه ای که آبیشک عذر رانی رو از خونه اش می خواد.(البته با زبون بی زبونی! وقتی که رانی میگه :«پس من از این خونه می رم!» و ابیشک میگه:«جلوتو نمی گیرم.») با اینکه دلم خیلی واسه آبیشک سوخت اما یه لحظه با این فکر که رانی همه ی زندگی و شانسش رو برای زندگی خوب از دست میده! خیلی سبک شدم(البته فکر نکنین که من خیلی سنگ دل و بی رحمم.اما اونا یه خیانتی کرده بودن که  هیچ جوری قابل چشم پوشی و بخشش نبود. و من که یک دخترم، می تونم احساسات ریا رو توی اون لحظه ای که می فهمه مورد چنین خیانتی قرار گرفته،بفهمم.اما هیچ وقت نمی تونم رانی رو حتی برای ذره ای درک کنم.)و به قول خود تو اونا باید تا موقعی که همسر قانونی ریشی و ریا بودن وفا دار می موندند و بعد طلاق می گرفتند و هر غلطی می خواستن می کردن.آخه مشکل من اینه که ریا و مخصوصا" ریشی هیچ عیب و مشکلی نداشتند و وفاداری ریا به دو رو به راحتی و وضوح میشد توی رابطه ی او با جی(آرجون) دید.(جایی که جی میگه:«برای من فرق نمی کنه که تو ازدواج کردی.»و ریا در جواب میگه:«اما برای من فرق می کنه.») و صحنه ی بعد از اون(صحنه هایی که برام مهم بودند)، اون صحنه ای که دو و مایا از ایستگاه و روی پل با هم حرف می زدند، تمام مدت می ترسیدم که پشت گوشی دو و مایا به هم نگن که همسر هاشون عذرشون رو خواستند و اون دو تا به هم نرسند!                              

اصلا" از کجا پریدم به کجا؟ داشتم می گفتم. رانی هم مثل کاجول خیلی خوب بازی کرده و البته میگن کارینا هم توی «امکارا» خیلی خوب بازی کرده! فکر می کنم همین طور باشه . آخه من هنوز این فیلمو ندیدم. اما با توجه به بازی عالی کارینا توی «دو» می تونم حدس بزنم که باید خیلی خوب بازی کرده باشه! بازم به خاطر نظرهای خوب و کامل و با صداقتت ممنونم.همیشه منتظر کامنت هات هستم.                                                                                    

وحید آقا: ممنون که کامنت می گذارین و نظر واقعی تونو میگین. اما در مورد اینکه گفته بودین:«ما از زندگی واقعی بازیگرها خبر نداریم.»باید عرض کنم : من توی یه قسمت نظر های خودم رو میگم که معمولا" توی پرانتز می نویسم و معمولا" از زبون خودم می نویسم. اما بقیه ی قسمت ها رو از سایت ها،مجلات،ماهواره و... می نویسم. راست و دروغش هم گردن خودشون. و اینکه گفتم «نزدیکان عامر و خونواده اش»مطمئن باشین منظورم خودم نبودم. و این چیزیه که اونا گفتن.شاید هم حق با شما باشه و اونا نباید اگه کاملا" مطمئن بودن این حرف رو می زدن. اما باز هم فکر نمی کنم مشکل از من باشه!چون من فقط اون چیزهایی رو نوشتم که اونا گفتن.باز هم از نظرتون ممنونم.منتظر کامنت های خوب و کامل شما(مثل گذشته)هستم.                                                                

سحر نازنین: ازت واقعا" ممنونم که همیشه وبلاگ منو می بینی و جویای حال من هستی و اولین نظر رو می دی.و بعضی وقت ها برام ایمیل می زنی. عزیزم ایمیل هات گاهی نمیان. سعی کن ایمیل هات همیشه انگیلیسی باشن. جواب کامنت ها و ایمیل هاتو همیشه می دم.راستی این ایمیل آخری رو که گفتی زدی،نیومد. بازم میگم اگه می تونی یه شب آن شو تا بتونم کمک کنم تا مشکلت برطرف شه! می دونم همیشه به من سر خواهی زد اما بازم ازت می خوام بیای و منو از نظر های قشنگت محروم نکنی!    

علی آقا: از شما هم ممنونم. هم واسه ی کامنت هاتون که به قول خودتون همیشه جز نفرات اول هستین و هم واسه اینکه جواب سوالمو دادین و تاریخ «فیلم فیر» رو بهم گفتین. دوست دارم همیشه برام کامنت بگذارین و کامنت هاتون بهترین باشه!به خاطر وبلاگ  خوبتون هم که همیشه ازش لذت می برم ممنوم.                

سیمین جان: مرسی که هر دفعه خبرت می کنم بهم سر می زنی!

اما در مورد شاهد و کارینا: عارض شم خدمتتون که فکر نمی کنم این اخبار ساختگی باشه. اصلا" موضوع خیلی پیش پا افتاده بوده. و همون طور که می بینی هنوز رابطه شون پابرجاست. و فکر می کنم شاهد فقط می خواسته کارینا رو یه کوچولو تهدید کنه که دیگه همچین کار زشتی که معنی اش فقط بی اعتمادی می تونه باشه نکنه! ولی بازم میگم این خبر درسته و من اونو از یه منبع درست شنیدم. نگران نباش عزیزم! اینا از دعواها زیاد می کنند.اما آخرش طوری با هم رفتار می کنن که انگار نه انگار! پس خودت رو اذیت نکن.خودت هم که دیدی؟(تولد شاهد رو میگم) مرسی که کامنت های به این خوبی می گذاری. بازهم منتظرتم.                                

سهیلا خانوم:از شما هم مثل بقیه ممنون که وبلاگ مو دیدین و نظر هم دادین.اما یه پیشنهاد برای شما دارم. می دونید!مثل اینکه شما فقط دوست دارین که اخبار فیلم ها رو بدونین و زندگی بازیگر ها براتون جذابیت چندانی نداره.اما من این طوری نیستم.و کنجکاوی یا همون فضولی زیادی درباره زندگی شون دارم. اما معمولا" این مسائل برای همه ی جالب میاد.نمی دونم چرا شما دوست ندارین؟ اما خب !این به خودتون مربوطه. اما من دوست دارم وبلاگم رو اینطوری پیش ببرم که به نظر خودم و بقیه ی دوستان از جمله همین افرادی که نام بردم ،جالب میاد. و اینکه در مورد زندگی خصوصی بازیگر ها دخالت بکنم یا نه؟ به خودم مربوطه.هر چند از هر کس بپرسی میگه یه این کار دخالت نمی گویند.موفق باشین.                                                                                       

مانی خان: ممنون که سر زدین. در مورد کانک:چرا! کاجول توی کانک بود.اونم توی اولین ترانه ی اصلی فیلم(البته بعد از کبی الوداع ناکهنا).توی ترانه ی«راک اند رو».احتمالا" دی وی دی شما اونو نداشته. البته اگه از کاجول خوشتون میاد،زیاد هم ناراحت نباشین. آخه کاجول یه تیکه خیلی کوچولو با آمیتاب و آبیشک اجرا کرده بود. اندازه بازی اش تو «کال هو نا هو».بازم سر بزنین. خوشحال میشم.                                                                             

سپیده خانوم:از شما هم ممنون. اما در مورد رتیک:بله.من مطمئنم این خبر درسته!بازهم بله. ابیشک حسودی داره. اخه جدیدا" رتبه توی بازی اش  خیلی پیشرفت کرده و به نظر من تا چند سال اینده نه تنها برای رتیک برای همه ی بازیگر ها یک رقیب جدی محسوب میشه!باز هم بهم سر بزنین.خوشحال میشم.                                 

 

امیدوارم کسی دلگیر نشده باشه!اگه شده هم ببخشید. چون واقعا" بی قصد و غرض بوده.                                                           

خب حالا بریم سراغ فیلم این هفته.                                                 

باز هم به خواست سارا جان،فیلم این هفته انتخاب شد.                 

Fanaa

{فنا}

کارگردان:کونال کوهلی.                                                                                             

تهیه کننده: یاش راج فیلم .                                                                                          

محصول:  2006                                                                                        

موسیقی:جاتین-لالیت.                                                                                     بازیگران: عامرخان(ریحان).کاجول(زونی).ریشی کاپور(پدر زونی). گرن کر(مادر زونی).تابو.لارا دوتا(بازیگر  مهمان).                                 

فیلم،مثل خیلی از فیلم های بالیوودی دیگه با سرود ملی هند شروع میشه. اما بیننده دختری رو می بینه که پشت به پرچم ایستاده و ادای احترام نظامی می کنه.اما مادرش میاد و اونو به طرف پرچم بر می گردونه. و تازه این موقع است که بیننده «زونی» رو می بینه و می فهمه،مثل اینکه نقش اصلی این فیلم از نعمت بینایی بی بهره است.                                                                       

زونی برای اجرای برنامه ای به همراه عده ای از دوستان و یک سرپرست برای اجرای برنامه (شو)به دهلی دعوت شده. اما تا به حال از خونواده اش دور نشده.از طرفی،به خاطر شرایط خاص اش پدرش اصلا" با این موضوع موافق نیست و زونی تصمیم گیری رو به عهده ی خونواده اش می گذاره. مادر زونی با گفتن این حرف که«ممکنه زونی هیچوقت ازدواج نکنه و باید بعد از مرگ انها بتونه از عهده زندگی اش بر بیاد»همسرش رو راضی می کنه و به این ترتیب زونی به همراه گروه راهی دهلی می شوند. مادرش به زونی میگه :«ممکنه توی همین سفر شاهزاده ات رو پیدا کنی.»(و چند تا شعر هم از طرف اون شاهزاده براش می خونه.) وقتی قطار راه می افته،زونی مادرش رو صدا میکنه و با عجله می پرسه: «امی! اگه اون شاهزاده شعر بخونه من چی بگم؟»مادرش هم بلند فریاد می زنه:                                                                           

«تری دیل مه مری ساسو کو پنها میل جایه    تری عشق مه مری جان فنا میل جایه.»

(توی دل تو نفس های من پناه پیدا می کنند. برای عشق تو جون من فنا می شوند.)

به هر حال اونا به دهلی می رسند و تصمیم می گیرند تا فرصتی که قبل از شو دارند، دهلی رو هم ببینند.و برای این کار یه راهنما انتخاب می کنند که همون ریحانه!                                                   

وقتی ریحان می فهمه زونی نابیناست،رفتارش با او هیچ تغییری نمی کنه و به قول خودمون:احساس ترحم نمی کنه!(من صحنه ی توی اتوبوس شون رو خیلی دوست دارم. اما چون طولانیه و بیشترش هم شعره و باید همه ی اونها رو معنی هم بکنم،از این کار صرفنظر می کنم.)خلاصه ریحان یه کمی از زونی خوشش میاد. اما خب!هیچ اتفاقی در این مورد نمی تونه بیفته. چون به هر حال زونی نا بیناست. و این برای ریحان که یک پسریه که به قول دوستش از  اندازه ای که تو زندگی اون که یه راننده تاکسیه،ایستگاه بوده هم بیشتر توی زندگی ریحان دختر بوده،خیلی مهمه! اما بعد از چند روز از گذشت این اردو ریحان از زونی می خواد که تنهایی با هم برن گردش تا او دهلی رو به زونی نشون بده.(جدا از گروه) و زونی هم که از ریحان خوشش اومده بوده بی برو برگرد،قبول می کنه.           

فردای اون روز زونی میاد سر قرارشون. وقتی دارن با هم میرن، یکی به ریحان زنگ می زنه و ریحان بهش میگه:«نمی تونم بیام سر کار». زونی می فهمه که ریحان به خاطر او داره از کارش می گذره و وقتی مطمئن میشه،میگه:«ابا،(بابا) میگه به کسی که از کارش برای کار دیگه ای می زنه،نمیشه اعتماد کرد.»و از ریحان می خواد برگرده سر کارش و فردا مرخصی بگیره و بیاد.اما ریحان می گه: «اگه من برم،فردا بر نمی گردم. فکر کن و بعد تصمیم بگیر» و زونی محکم ومطمئن میگه:«تو میای.» و می خواد بره که ریحان براش یه شعر می خونه.(من نمی دونم چند نفر از کسایی که این  مطالب رو می خونن،زبان هندی بلدن.برای همین معنی کلی شو هم میگم)

بیخودی که زندگی هم جیا نهی کره    جان دوسرو که چین کر هم پیا نهی کره

اونکو محبت هه تو آو کر اظهار کره            پیچا هم بی کیسی کا کیا نی کره

((ما بیخودی زندگی نمی کنیم.جون رو برای بقیه قربانی نمی کنیم. اگه کسی منو دوست داره،بیاد بگه. چون من دنبال کسی نمی رم و عشق رو از کسی گدایی نمی کنم.))                                                     

و بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونه، راهشو می گیره و میره. فردای اون روز زونی میاد سر قرار.اما هنوز ریحان نیومده. به خوبی معلومه که زونی نگرانه که مبادا ریحان نیاد! اما ریحان میاد و میگه:

پانی سه پیاس نا پوچی مه خانه کی طرف چلته نهی           

سوچا شکایت کرو تری خدا سه،پر خدا بی ترا عاشق هه           

معنی:اگه تشنگی(استعاره از تمایل) نبودمن به طرف خونه (مقصد=زونی) نمی رفتم.                                                                                      

فکر کردم شکایتت رو به خدای تو بکنم. ولی چیکار کنم؟خدا هم عاشق توست!                                                                                                                       

(به نظر من بهترین چیز این فیلم شعر هاش بود.)                           

خلا صه ریحان زونی رو می بره به یه مکان تاریخی(تو مایه های تخت جمشید خودمون)و محکم زونی رو می زنه به دیوار و دست اونو به زور می کشه روی دیوار و میگه اینجا خون یه نفره. وقتی که زونی جیغ می زنه و می خواد فرار کنه،ریحان با خنده ی تمسخر امیزش(که فقط مخصوصه عامره!) دست زونی رو می گیره و میگه:«چیه؟فکر کردی واقعا" همچین جایی اوردمت؟»و زونی خیلی خونسرد بر می گرده میگه:« تو چی فکر کردی؟ کسی که هیچ رنگی نمی بینه از رنگ خون چه ترسی داره؟» و می خواد بره که ریحان از پشت دستش رو می گذاره رو شونه اش(برای اولین بار قشنگ ترین اهنگ فیلم،به صورت اهنگ متن زده می شه)و میگه:«کیا تومه در لگتاهه؟»(معنی:«الان تو می ترسی؟» منظورش رابطه ایه که ممکنه بینشون به وجود بیاد)و انگار واقعا" زونی می ترسه!                                                                               

چند بار ریحان زونی رو می بره گردش و گشت و گذار و به اصطلاح دهلی رو به زونی نشون میده. بلاخره روز اجرای شوی زونی و دوستاش می رسه. بعد از شو ریحان زونی رو می بره توی مسجد (حتما" از اسم هاشون فهمیدین که این دو تا مسلمونند) و اونجا یه دارو که جنبه ی دعایی داره به چشم های زونی می زنه و از خدا می خواد که چشم های اونو شفا بده. وقتی زونی با تعجب میگه«تا حالا هیچ کس برای من همچین دعایی نکرده بود.» از ترس اینکه مبادا زونی خودش و ریحان رو به وابسته بدونه زود میگه:«من برای تو دعا نکردم.برای خودم دعا کردم.اخه شاید وقتی چشم هات باز شن،زبونت بسته شه.»                                                                   

توی خیابون زونی با بی احتیاطی نزدیکه بره زیر ماشین که ریحان با عصبانیت میگه:«زندگی تو خیلی غیمتیه . برای هیچ کس نباید به خطر بیفته. حتی من»زونی هم میگه:«ابا(بابا)میگه برای اینکه یه چیزی رو به دست بیاری،باید یه چیزی رو هم از دست بدی.» ریحان هم میگه:«ای بابا! همه اش امی(مامان)اینو میگه و ابا(بابا)اینو میگه! پس زونی کجاست؟ زونی چی میگه؟» _«تا حالا هیچ کس اینو از من نپرسیده بود.»_«خب حالا من می پرسم. بگو! زونی چی دوست داره؟» _«من تو رو دوست دارم.» اینجاست که ریحان شوکه میشه و اروم میگه بریم و می خواد راه بیفته که زونی دستش رو می گیره و سرشو روی شونه اش می گذاره و میگه:«اب تومه در لگراهه!!!!»(یعنی: حالا تو می ترسی!).            

خلاصه ریحان که می فهمه زونی عاشقش شده دیگه نمی ره سراغش . اما زونی ول کن نیست و میره سراغ ریحان و میگه که فردا می خواد برگرده شهرشون.حداقل تا فردا با هم باشن. و ریحان قبول می کنه.                                                                                   

فردا وقتی توی ایستگاه قطار از هم جدامیشن،ریحان پشیمون میشه و میادتوی قطار.زونی رو می بینه که داره توی بغل دوستش گریه می کنه. ریحان میگه:                                                              

«تری دیل مه مری ساسو کو پنها میل جایه    تری عشق مه مری جان فنا میلجایه» 

القصه،اونا قرار ازدواج می گذارن و زونی پدر و مادرشو خبر می کنه و میگه بیان دهلی.از طرفی یک دکتر بعد از معاینه زونی میگه ممکنه اون بتونه ببینه. و ریحان تصمیم می گیره زونی رو جراحی چشم کنه. روز عمل قراره همون موقع ریحان بره ایستگاه قطار دنبال مامان و بابای زونی. بعد از اینکه زونی به هوش میاد می فهمه که بینایی شو به دست اورده و وقتی چشم هاشو باز می کنه پدر و مادرشو می بینه.اما وقتی سراغ ریحانو می گیره،کسی بهش جواب درست و حسابی نمیده. اما وقتی حالش بهتر میشه، می برنش سرد خونه و می خوان که لباس های ریحان رو شمناسایی کنه. و زونی شالگردنی رو که خودش برای ریحان بافته بوده می شناسه .اما بعد حالش بد میشه و بلاخره می فهمه که همون روز عمل او ایستگاه قطار بایک بمب گذاری منفجر میشه و ریحان هم جونشو از دست میده.                                                     

از طرفی معلوم میشه که این انفجار کار گروهی تروریسته که سر دسته شون همون ریحانه. و ریحان هم زنده است و این یک پروﮊه بوده که توش ریحان با زونی اشنا میشه و مابقی ماجرا...               

بعد از 7 سال ریحان توی یکی دیگه از پروﮊه هاش توی یه منطقه در خارج از شهر گیر میفته و در حالیکه زخمی شده یه کلبه می بینه.خودشو به اون کلبه می رسونه . وقتی در باز میشه،چشم های ریحان که به زحمت لاشو باز نگه داشته بود تا اخر گشاد میشه و دوربین صورت زونی رو نشون میده. ریحان فکر می کنه که زونی اونو نشناخته. چون تا به حال اونو ندیده.اما زونی داد می زنه و با صدای جیغ مانند میگه:«ریحان».ریحان بیچاره که شوکه میشه ،در جا از حال میره.اما یه بچه ی 6 ساله با نمک میاد جلوی در. که بعد ها معلوم میشه اسمش ریحانه و زونی واقعا" ریحان رو نشناخته و این بچه هم بچه ی اون دوتاست و ادامه ماجرا...           

 

من که به شخصه از این فیلم لذت بردم و به نظرم هیچی کم نداشت. امیدوارم شما هم از این فیلم و طرز تعریف من از این فیلم خوشتون اومده باشه.مخصوصا" شما سارا جان.خب دیگه باید برم. ممنون که این مطالب رو خوندین. امیدوارم نظر هم بدین.روز و شب خوبی داشته باشین .تا بعد.                                                             

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 3:9  توسط شیوا | 


سلام. خوبین؟ خوشین؟ ما آپ نمی کنیم،خوشحالین؟ خب خدا رو شکر.راستش می دونم دفعه ی قبل آپم خیلی بی محتوا و کم بود. برای همین گفتم:بیام جبران کنم! خب حالا بشنوین از بازیگر های مورد علاقه تون:                                                                                                       

شاهرخ خان : مثل اینکه کینگ خان یه چند وقته خیلی دپرس شده. (به نظر من یه حالت رخوت پیدا کرده و احساس می کنه: خیلی چیز ها ازش گذشته.اما اصلا" این طور نیست.)به طوری که جدیدا" اصلا" به خودش نمی رسه و مخالفانش از این فرصت استفاده کرده اند و چون دیگه شاهرخ اصلاح نمی کنه و همیشه با صورت اصلاح نشده در مجالس حضور پیدا می کنه،میگن:او از وقتی که اصلاح نمی کنه به پیری های ویر در ویر زارا تبدیل شده!!!!!!!(تو رو خدا ببینید،چه بلف تابلویی!!!)   

                                                              

سلمان:در جدید ترین مصاحبه ای که در مورد سلمان با سهیل (برادرسلمان)انجام شده،سهیل در مورد سلمان یه چیزهایی گفته که فکر نمی کنم نه تا حالا شنیده باشین،نه احساسش کرده باشین! او گفته علت اینکه سلمان،آیش و خیلی های دیگه رو از دست داده، خجالتی بودن بیش از حدشه! او هیچوقت نتونسته به طور مستقیم به کسی ابراز علاقه کنه.(فکر کن!) همچنین گفته که اگه احساس کنه که این بار سلمان از کسی خوشش میاد خودش براش از اون دختر خواستگاری میکنه.(والله ما هر چیزی که علت جدایی این دو تا از هم باشه رو شنیدیم،به جز این آخری که سهیل خان زحمتش رو کشیدن!) و مثل اینکه سلمان بر خلاف حرفی کهتو سال2004  زده:« تا 5 سال دیگه ازدواج نمی کنم.» تصمیم گرفته بلاخره آستین بالا بزنه! آخه همه ی نامزدهاش یا ازدواج کردن یا نامزد کردن.مثل:سومی علی،امریتا آرورا و... 

                                 

شاهد و کارینا: جدیدا" کارینا درست به کارهای جالب و بانمک و البته تا حدودی خطر ناک میزنه! مثل اینکه بعد از رابطه ی شاهد و آمریتا رائو در ویواه و بعد از آن در مجالس و کمی از این گونه درگیری ها او اعتماد قبلی رو نسبت به شاهد نداره.در آخرین سفری که شاهد برای تفریح به یکی از کشور ها داشته ،کارینا کسی رو به عنوان جاسوس اجیر کرده و او را مراقب 24 ساعته ی شاهد می کنه! اما مثل اینکه این آقا شاهد هم تیز تر از این حرف هاست.چون متوجه میشه(حتما" مثل ساعد هدایتی تعقیبش می کرده!) و می فهمه که او اجیر شده ی کاریناست. بدون اینکه با کارینا صحبت کنه در رسانه ها او را تهدید کرده و گفته :«اگر کارینا به این کار های خود ادامه بده،آینده ی خوبی در انتظار او و رابطه ی ما نخواهد بود.»(بنده خدا حق داره!آخه این چه کاریه که کارینا می کنه؟اگه خیلی حساسه،نباید با یه بازیگر قرار ازدواج می گذاشت و حالا که گذاشته باید این چیز ها رو هم تحمل کنه دیگه! پس فکر کنین، گوری که شاهرخ این همه طرفدار داره،چی می کشه. تازه کارینا که خودش هم بازیگره و شاهد هم باید اونو از این بابت تحمل کنه! یکی نیست بگه اصلا" این کارها مال بعد از ازدواجه!)    

          

آیشواریا رای: می دونین چی شده که تصمیم گرفته ازدواج کنه؟ پدر این خانوم حالشون خیلی بده و همه ی دکترها جوابش کردن. بعد از این واقعه،خانواده ی او از او می خواهند که به خاطر پدرش تا قبل از مرگ او ازدواج کنه تا به اصطلاح آرزو به دل از دنیا نره! آیش 2 تا خواستگار خوب تو دست و بالش بودن که یکی آبیشک بوده و یکی هم یه بازیگر هالیوودی! آبیشک هم که متوجه میشه از فرصت استفاده می کنه و دوباره از او خواستگاری می کنه. ایش هم که بدش نمی اومده میگه:بله!!!!!!! 

                                                      

اکشی کومار: حالا (یعنی بعد از ازدواج و به دنیا اومدن بچه اش) هر موقع از او درباره ی گذشته و نامزدهای قبلی و شایعاتش از او سوال میشه به شدت خجالت می کشه و فقط میگه هر چی می خواهید بدونید از تونکل بپرسید!!(چه چرمنگ شده این اکشی!!! هر چند مرد باید همین طور باشه و از زنش حساب ببره.)وقتی از تونکل در این مورد می پرسند میگه:«با چیز هایی که قبل از ازدواج با او،در مورد او می شنیدم،هیچوقت فکر نمی کردم بعد از ازدواج اکشی اینقدر مطیع بشه!!» خودمونیم ها اما این اکشی هم خیلی فعالیتش زیاد بوده! چند روز پیش داشتم«استار دوست2005 رو نگاه می کردم که اول پریانکا بعد رکا و بعد راوینا اومدن بالا. فقط جای شلیپا خالی بود. به جز پریانکا که فقط با هم شایعه داشتن و دلیلش هم صمیمی بودن غیر طبیعی و بیش از حد اون دو تا بود با همه شون نامزد بده. او حتی از رکا هم نگذشته! دیگه خودتون حساب کنین.                                                                                                     

عامر خان: این اقا عامر هم آدم چندان جالبی نباید باشه! اما خب بازی اش عالیه! می دونین! میگن عامر به همسرش تو کارهای خونه خیلی کمک می کنه!که البته خیلی هم خوبه. اما این خیلی یعنی واقعا" خیلییییی. این در صورتیه که یک صدم این کمک ها رو به همسر اولی«رینا» نمی کرده .در صورتی که کسانی که با اونا در ارتباطند میگن که هیچ چیز خاص و برتری در او(همسر فعلی عامر)نسبت به رینا وجود نداره.(من که فکر می کنم براش درس عبرت شده. ولی خوشم اومد که وقتی او از رینا به خاطر پریتی جدا شد،پریتی هم که دید از طرف مردم داره طرد میشه و فیلم های آخرش مثل «دیل هه تومهارا» به خاطر این مسئله دارن شکست می خورن از ازدواج با او منصزف میشه و به قولی کارش رو به عامر ترجیح میده!)                                                                                    

رتیک روشن: این رتیک به خاطر ساده بودن(البته از نظر اخلاقی) داره برای خودش دشمن درست می کنه. در مورد دوم2 هم یه سری کارهای تابلو کرده! او که اصلا" فکر نمی کرده آبیشک تا این حد پیشرفت کنه،بعد از پیشرفت های جدید او کمی حس رقابتش گل می کنه و موقع ساخت این فیلم روی این موضوع حساسیت نشون میده! طوری که به صورت مستقیم به کارگردان میگه که قبل از آماده شدن فیلم برای اکران خصوصی باید تمام سیانس های مربوط به ابیشک رو ببینه که مبادا تایمش از تایم خود رتیک بیشتر باشه! و تا وقتی که کارگردان قول نداده که تایم بازی اونها برابر باشه آروم نشده.(فکر کن! خیلی تابلوئه ها!!!!!!!). 

                         

خب دیگه این ها تموم شد! می خواستم موضوع یکی از فیلم های برتر رو بنویسم که بنابر خواست سیما خانوم «کانک» انتخاب شد . هر چند به نظرم کسی نیست که این فیلمو ندیده باشه! اما خب، خواست خواست شماست.                                                             

{کبی الوداع ناکهنا}

نویسنده و کارگردان: کارن جوهر.                                                 

 بازیگران:آمیتاب باچان(سام یا سم)،شاهرخ خان(دو)،رانی موکرجی (مایا)،ابیشک باچان(ریشی)،پریتی زینتا(ریا) . گرن کر، آرجون رامپال(جی)،جان و کاجول به عنوان مهمان افتخاری.

  



                    

شخصیت های این داستان همه درخارج از کشور زندگی می کنن. امروز یه جشن عروسی داره برگزار میشه که دامادش ریشی و عروسش مایا است. و از طرفی یک بازی مهم فوتبال که «دو» در اون بازی می کنه و این بازی به خاطر او به برد تبدیل میشه! ریا هم مصاحبه داره تا به عنوان خبرنگار استخدام بشه و وقتی که با اعتماد به نفس بالایش به همه ی سوال های جی،سردبیر اون مجله که فشن مگزین بوده،جواب میده با استخدام او موافقت میشه. ریا می خواهداین خبر را تلفنی به دو که همسر اوست بده  اما می فهمه که دو اصلا" این مسئله را که او امروز اینترویو داشته از یاد برده بوده! و در عوض ریا هم بازی دو را به یاد نداشته!بعد از کمی متلک گفتن به هم وقتی می خوان تماس رو قطع کنن،پریتی میگه: به هر حال سالگرد ازدواج مون مبارک! و دو تازه الان یادش میاد که امروز سالگرد ازدواج شون بوده. مادر دو«گرن» مسئول عروسی مایا و ریشی است و به دنبال او دو هم به این ازدواج میاد. وقتی دو در محوطه راه می رفت خواست آشغالی رو زمین بندازه که مایا که اونجا نشسته بوده خیلی خشن از او می خواهد که این کار رو نکنه! اونا اون جا با هم کمی حرف می زنند و دو از مایا که با این ازدواج موافق نیست و تا حالا عاشق نشده و می ترسه که بعدا" عاشق بشه و او شانس ازدواج با اون نفر رو از دست داده باشه ،می خواهد که بره سراغ مراسم و بهش قول میده که بعدا" از ریشی خوشش خواهد اومد. و موقع خداحافظی وقتی که دو میگه :الوداع.مایا میگه نو الوداع...پر میلنگه(یهنی به امید دیدار!من این تیکه رو خیلی دوست دارم!)                                                      

دقیقا" همون موقعی که مایا و ریشی ازدواج می کنند(ریشی سندور رو به سر مایا میزنه) دو که می خواد آشغال بندازه،یاد حرف های مایا می افته و حواسش پرت میشه و تصادف سختی می کنه و دیگه هیچوقت نمی تونه،بدوه و فوتبال بازی کنه.بعد از چند سال دوباره اونا همدیگه رو می بینند.... و در همین حول و حوش هر دو می فهمند که دیگری از زندگی مشترکش راضی نیست. ریشی و ریا آدم های فشن و راحتی هستند در حالی که دو و مایا اصلا" اینطور نیستند و به حساب خودشون مقیدند.(آره جون خودشون) اونا چند بار در مهمونی های سم که پدر ریشی است همدیگر رو می بینند و کم کم با هم صمیمی تر میشن. و اون کدورتیکه در این فاصله بین شون به و جود اومده بود برطرف میشه.بعد از یه مدت به پیشنهاد مایا،دو و مایا رابطه شونو با هم زیاد میکنن .بدون اینکه به کسی در مورد دیدار های روزانه شون چیزی بگن و قصدشون هم اینه که بتونن به هم کمک کنند تا هر کدوم بتون انتظارات طرف مقابلشون (زن و شوهرشون) رو به جا بیارن. و بلاخره قدم بزرگشون اینه که تصمیم می گیرند همسرانشون رو برای سالگرد ازدواجشون که یک رو ز هم هست سورپرایز کنند و به یک رستوران که از قبل آماده شده دعوت کنند. در این میان دو متوجه میشه که کم کم مایا توی قلبش جا باز کرده. توی رستوران دو و مایا تمام حواسشون به همه!بدون اینکه ریشی و ریا حتی از وجود همدیگه باخبر باشن. وقتی بر می گردن خونه ریا از دو به خاطر اون شب تشکر می کنه و دو که دیگه علاقه ای به ریا نداره اصلا" توجهی نمی کنه  و بلاخره بحث شون میشه و پریتی که واقعا" هم حق داره وقتی می بینه دو عصبانیتش رو سر آرجون(بچه شون) خالی می کنه عصبانی میشه و وقتی به دو اعتراض می کنه،دو بهش میگه : تو اصلا" حق نداری در مورد آرجون دخالت کنی!چون تو همیشه سر کاری و اصلا" وظیفه های مادریت رو به جا نیاوردی! ریا هم که عصبانی میشه میگه:«آره دو. من مادرش نشدم چون مجبور شدم پدرش باشم و تموم اون چیزهایی که تو نمی تونستی براش تهیه کنی،من براش تهیه کنم. اما من هیچ وقت نفهمیدم تو از چی ناراحتی؟از کامیابی من؟یا از ناکامیابی خودت!؟» با این حرف غرور دو لگد مال میشه و به ریا میگه:«آره من نا کامیابم ولی می دونی از من ناکامیاب تر چیه؟پیوند ما!)و بعد میره ایستگاه قطار.از طرفی مایا و ریشی هم با هم بحث شون میشه و ریشی که خیلی ناراحته،از مایا می پرسه:«برای چی با من ازدواج کردی؟ من باهات ازدواج کردم چون دوستت داشتم اما تو چرا با من ازدواج کردی؟ من تو رو اونقدر دوست داشتم که هیچوقت نگذاشتم احساس ناراحتی کنی!اما تو حتی نتونستی به من بچه بدی.»بعد از این حرف مایا که انتظار این حرف رو نداشت از او می پرسه:« تو برای من چیکار کردی؟» و به سرعت از خونه خارج میشه و به ایستگاه قطار میره.اونجا دو رو می بینه و به اون میگه:« تو به من گفتی ازدواج کنم.حالا که ازدواج من این طور بود،چی جواب می دی؟ ها؟ چی جواب میدی؟» و دو بعد از کلی حرف زدن در حالی که مایا از حرف های او شوکه میشه و داره میره،دو با صدای بلند فریاد می زنه:                                                                   (((I LOVE YOU MAYA)))

و...بلاخره بعد از کلی این ور اون ور  اونها رابطه شونو طور دیگه ای  

INTERMISSIONادامه میدن و به همسرانشون خیانت می کنن و...

 بعد از یه مدت سم و گرن می فهمن و همون شب حال سم بد میشه و قبل از مرگش از مایا خواهش می کنه،ریشی رو ترک کنه. بلاخره مایا و سم عذاب وجدان می گیرند و تصمیم می گیرند که واقعیت رو به همسراشون بگن و برگردن سر زندگی شون اونها این کا رو می کنن اما...                                  


                                        

بر خلاف خیلی ها که این فیلمو فیلم خوبی نمی دونن به نظر من فیلم خیلی خوب و هیجان آوری بود. وحتی خیلی بهتر از«کبی خوشی کبی غم».البته هر کس یه نظری داره. اما من مطمئنم آبیشک و رانی به خاطر بازی عالی شون انتخاب میشن و اگه عامر برای فنا جایزه فیر رو نگیره باید شاهرخ بگیره!چون از همه لایق تره! خب شرمنده که اینقدر آپم طولانی بود. انشالله که خوشتون اومده باشه. الوداع...نو الوداع...پیر میلنگه!                                                

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 4:52  توسط شیوا | 

سلام.                                                                            

من یه چند وقتی آپ نکردم چون کامپیوترم داغون شده بود.حالا اومدم.می دونین چیه؟ من همیشه توی زمستون دلم می گیره و به قولی یاد تمام خاطرات خوب و بدم می افتم و همه اش دارم فکر می کنم. حالا نه که فکر کنید به چه چیز های مهمی فکر می کنم ها نه.اما خب!راستی دفعه ی پیش که توی آپم نوشته بودم :بدترین اتفاق عمرم افتاده، همه ی آشناها می پرسیدن چی شده؟ من آدرس این وبلاگ رو به چند نفر از اشنا ها داده بودم که اصلا" یادم نبود. برای همین هم با خیال راحت هر چی می خواستم می نوشتم. اما خب دیگه کاریه که شده. حالا اون اتفاق اونقدر ها هم مهم نبود.                                                                                         

صحرا خانوم 7 بهمن از من پرسیدن :نظر من در مورد سلمان و رانی چیه؟ ببخشید که دیر جواب می دم. آخه همین دیروز کامنت شون رو خوندم. لطفا" نظرتون رو توی آخرین کامنت بنویسن تا من ببینم. آخه من اصلا" کامنت ایشمون رو ندیده بودم.ولی من درست متوجه سوالشون نشدم که نظرم در مورد تک تک اونا چیه ؟ یا زوجشون؟ اما حالا که این طور شد نظرم رو در مورد هر دوشون میگم.            

SALMAN   KHAN

سلمان: می دونین! برای من اخلاق یک بازیگر بیرون از فیلم خیلی مهمه. این طور که میگن اخلاقش خیلی خوبه.از این که تو فیلم ها هم اصلا" چیز بدی بازی نمی کنه،خیلی خوشم میاد. در ضمن واقعا" بانمک هم هست و مخصوصا" چند صحنه توی کیونکی و موجسه شادی کروگی؟ امااااااااا می رسیم به نقش راج اش در چوری چوری چوپکه چوپکه. من از این کاراکتر خیلی خوشم میومد. و الحق والانصاف که سلمان هم خیلی خوب اجراش کرد.مخصوصا" صحنه ای که از خونه با رانی که توی خیابونی که راهبند شده بود صحبت می کرد و صحنه ی آخر فیلم،وقتی گریه می کرد و به خاطر دل پریتی پیشونی اونو بوسید. واقعا" محشر بازی کرد. اصلا" به نظر من کل فیلمش محشر بود.اما یه مشکلی هم سلمان داره که یه مدت با «سومی علی» زندگی می کرده و زیاد نامزد عوض کرده. که این یه مقدار از مزیت هاشو کم کرده.وهمچنین «جانه من» که سلمان نباید اونو قبول می کرد. آخه یه کم ضعیف بود و اینطور که  طور که من شنیدم شکست هم خورده.می دونید یه کم سلمان فیلم هاشو بد انتخاب می کنه و همین هم مانع پیشرفتش میشه. و کم کم بازی اش داره به سبک هایی مثل سبک گویندا نزدیک میشه.


RANI    MUKERTI

 

رانی موکرجی:همون طور که گفتم یه کم با رانی مشکل دارم اون هم به خاطر رابطه اش با گویندا.یه کم هم به شاهرخ و آبیشک گیر داد.اما خب به جاش توی کنسرت ها و جشنواره هاخیلی خانوم و سنگینه.بازی اش هم که حرف نداره. توی :چوری چوری_کانک-بلک_چلته چلته و... من یه میکس از یکی از دوستان گرفتم که صحنه های رانی در کانک بود روی سرگرمی تو،واقعا" خیلی عالی بود. تازه بعد از اون فهمیدم که چقدر رانی تو کانک خوب بازی کرده.                                                                                                                      SALM   KHAN         Ž        RANI   MUKERTI

سلمان و رانی: من این دو تا رو فقط توی چوری چوری و هر دیل جو پیارکرگا دیدم. در مورد هر دیل جو پیار کرگا نظر خاصی ندارم. اما با اینکه توی چوری چوری هر دوشون خیلی خوب بودند و رانی برای این رابطه خیلی سعی می کرد ، اما انگاری سلمان زیاد از رانی       

خوشش نمی اومد. مخصوصا" توی کلیپ«دکنه والونه کیا» که خیلی واضح بود که سلمان اصلا" رانی رو تحویل نمی گرفت.بابل رو هم که من هنوز ندیدم.اما تا چند روز دیگه قراره بهم برسونند.

PIRITI        ZINTA

پریتی: من قبلا" خیلی دوستش داشتم .آخه بانمک بود.شایدالان هم باشه اما خب خیلی  سعی میکنه امروزی باشه. یه جورایی از بازیگری داره فاصله میگیره  و به مدلی و مانکنی بیشتر شباهت پیدا میکنه. و من اینو دوست ندارم.و چیز دیگه اینکه خیلی هم بد بازی میکنه.مثلا" توی (کال هو ناهو). صحنه ای که شاهرخ بهش میگه که من زن دارم. یا صحنه ای که از شاهرخ می پرسه: کیو توم موجسه ایتنی پیار کرتی هو؟ وخیلی هم سبکه و با هر کس فیلم بازی می کنه فکر می کنه دیگه چقدر اینها با هم صمیمی اند؟قربونش برم(خدا نکنه) با سیفعلی  که دیگه هیچی... برای همین هم هست که شاهرخ زیاد تحویلش نمی گیره!                                      


TOHNABRAHAM           Ž        BIPASHABASUO

 ((جدایی جان و بیپاشا))                   

در گذشته هر گاه از جان و بیپاشا در مورد مشکلاتشان سوال میشد،هر دو به شدت ناراحت و عصبانی می شدند. اما حالا اخبار تر و تازه ای در راه است،ظاهرا" زمانی که آبیشک و بیپاشا برای فیلمبرداری «دوم2»در ریو بودند،بیپاشا به شدت ناراحت و آشفته بوده و همه فکر می کردندکه ناراحتی و اشفتگی او به خاطر حضورجان آبراهام در کابل برای فیلمبرداری فیلم کبیر خان«کابل اکسپرس»است.                                           

مسلم است که او نگران جان بوده چون او به شدت عاشق جان است اما این بار ام نگران چیز دیگه ای هم بوده ، او احساس می کرده که جان کم کم از او دور می شود.                                           

یک روز بیپاشا سر صحنه فیلمبرداری سر بر شانه ی آبیشک گذاشته و گریه می کند.بیپاشا یکی از صمیمی ترین دوست های آبیشک است .(چقدر که من از این بیپاشا خوشم نمیاد.آخه اصلا" مشکل داره و به همین دلیل هم اینجور فیلم ها رو بهش میدن.) بیپاشا به شدت گریه می کند آن هم درست بعد از قطع مکالمه تلفنی اش با جان آبراهام.بیپاشا تمام مشکلاتش را برای آبیشک بازگو می کند و ابیشک هم قول می دهد با صحبت با جان مشکلات آن دو را حل کند. ابیشک نیز این کا را می کند و به نظر می رسد مشکلات ان دو تمام شده. با این وجود تا اخر آن ماه جان با بیپاشا تماس نمی گیردو بیپاشا در تمام مدت تورش از جان بی خبر می ماند و وقتی پس از بازگشت،علت را از جان می پرسد او در دسترس نبودن او را بهانه می کند که به هیچ وجه صحت نداشته است. آنها هنوز جدایی شان را پنهان می کنندو جان سعی دارد که وانمود کند هنوز با بیپاشا است.                                                        

اما وقتی از بیپاشا در کنفرانس مطبوعاتی اش در مورد این موضوع صحبت می کنند او تنها می گوید:« من کلا" از آن دسته از آدم ها نیستم که برای جلب توجه مطبوعات در مرود زندگی خصوصی ام، در محافل خصوصی ام صحبت کنم.آن هم درست مدت کوتاهی قبل از اکران فیلمم(منظورش دوم2)این کار ناشایست است و من هرگز آن رانجام نمی دهم.» 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 5:8  توسط شیوا | 

سلام.

 شرمنده چند وقته اپ نکردم. اما خب یه مشکلی داشتم و تقریبا" میشه گفت بدترین اتفاق زندگی ام تا حالا افتاده بود. امیدوارم بهم حق بدین.اما خب بریم سراغ مطالب و مصاحبه ی این دفعه:

یکی از دوستان (سحر خانم) از من خواسته بودند که از اسطوره ی بالیوود بنویسم و حداقل من دیگه حق اونو ضایع نکنم. در جوابشون باید بگم که بنده هیچ وقت چنین جسارتی نمی کنم. چون من هم جزو اون دسته از بالیوود دوستان هستم که اعتقاد دارم نه تا حالا و نه از حالا به بعد کسی نتونسته و نمس تونه جایگزین امیت جی بشه.حتی کسی مثل شاهرخ که خودش هم اسطوره ای عجیب و مقتدره. و من از تمام بازگران بیشتر دوستش دارم. اما اگه دان قبلی و دان جدید رو با هم مقایسه کنیم به راحتی متوجه تفاوت هاشون میشیم.اصلا" به نظر من شاهرخ نباید دان رو بازی می کرد. چون ناخواسته با امیتا مقایسه می شد.و متاسفانه برای شاهرخ و خوشبختانه برای اثبات هنوز بهترین بودن امیت جی ، خیلی مشخص امیت جی برنده شد. آخه اصلا" سبک این دو تا با هم فرق می کنه، و سبک هر کدوم مختص خودشه. بازی در کاراکتر هایی مثلکوچ کوچ هوتاهه-دیل تو پاگل هه-دلواله فقط مال شاهرخه و کسی مثل امیت جی نمی تونه این انر ها رو به این ملموسی بازی کنه و در عوض کاراکترهایی مثل:آکنی پت-شان-شاهنشاه-گنگا جمنا- شرابی و.......بلاخره دان فقط و فقط مختص امیتا است.اما بعد از این همه بحث باید بگیم که هیچ کس امیت جی نمیشه. راستی یادم رفت از رحمان خان به خاطر دان شاهرخ که به من رسوندند تشکر کنم. واقعا" ممنون.

بخشی از بهترین جوایز هنری آمیتا باچان:

1971:بهترین بازیگر نقش مکمل برای«آناند»

1973:بهترین بازیگر برای «نمک حرام»

1977:بهترین بازیگر برای«امر اکبر آنتونی»

1978:بهترین بازیگر برای «دان»

1991:بهترین بازیگر برای «هوم»

1995:جایزه ملی برای «آگنی پت»

2000: بهترین بازیگر مکمل برای«محبتین»

2000: بهترین بازیگر مرد قرن

2001:بهترین بازیگر از نگاه منتقدین برای «عکس»

 2005: بهترین بازیگر مرد برای«بلک»

راستی در جواب سحر جان باید بگم: بله. شما هر فیلمی از آمیت جی رو بخواهین از دان- سلسه-نصیب و...گرفته تا بلک،من می تونم براتون فراهم کنم.اگه خواستین ،اگه امکانش براتون بود یهID  بسازین تا راحت تر با هم ارتباط داشته باشیم.

امیت در ویرود

این عکس از ویروده که امیت در کلوپ شادی با تمام سعی اش برای خندیدن اما داره زار می زنه.

 

کاجول:بچه دار شدن بهترین اتفاق زندگی ام بود.

 *مادر بودن چه احساسی دره؟

نمی تونم بهتون بگم که چقدر لذت می برم از اینکه کنار دخترم باشم. لذت می برم از اینکه برای نیسا کاری بکنم. با وجود اینکه کمک دارم اما ترجیح می دهم که خودم بهش غذا بدم و ببرمش حمام. نمی خوام حتی یک لحظه از بزرگ شدنش رو از دست بدم. خیلی لذت بخشه وقتی لبخندشو می بینم، وقتی توی جمع با چشم هاش دنبالم می گرده....

اینا رو با هیچ چیز عوض نمی کنم. بچه دار شدن بهترن اتفاقیه که برای یک نفر اتفاق می افته. الان می فهمم وقتی میگی مادر شدن یک زن رو کامل می کنه یعنی چی!(می خواد بگه من کاملم!) بعد از مادر شدنم احساس می کنم از خیلی جهات انسان بهتری شدم... مادر بودن بهم یاد داده که صبور باشم.

*بازیگری چی؟

من دیگه هیچ وقت یک بازیگر تمام وقت نخواهم شد! هر کاری که بکنم نیسا در اولویت قرار داره.(فکر کرده که ما ترانه ی فناشو ندیدیم!)

*چرا پیشنهاد بهترین دوستت کارن رو برای بازی در کبی الوداع نا کهنا رو رد کردی؟(کارن نقش رانی رو اول به کاجول پیشنهاد داده بود.)

خیلی دلم می خواست توی اون فیلم بازی کنم. اما اون فیلم قرار بود توی لندن فیلمبرداری بشه. من الان نمی تونم دخترم رو با خودم ببرم، و اگه خدایی نکرده او اینجا مریض می شد من دیگه نمی تونستم بازی کنم! وقتی نیسا حالش خوب نباشه من نمی تونم هیچ کاری بکنم و مجبور می شدم فیلمبرداری رو کنسل کنم و من دلم نمی خواست این کار رو با یک دوست بکنم. همه ی این ها رو برای کارن توضیح دادم و او قانع شد که چرا نمی تونم بازی کنم.( تابلو تو یک کلام بگو که اجی اجازه نداد باز هم با شاهرخ فیلم بازی کنم.)

*از فیلم کونال کوهلی در مقابل عامر (فنا) بگو؟

داستان فیلم فوق العاده بود! ووقتی که داستان رو شنیدم بلافاصله احساس کردم که می خوام جزئی از این گروه باشم. البته برای اولین باره که مقابل عامر خان قرار می گیرم.

*چه احساسی داری که دوباره به سینما بر می گردی؟

 خیلی هیجان زده شده ام که بعد از 3 سال دوباره بازی می کنم! می دونم که بازیگر بدی نیستم (چه مغرور و از خود راضی!!!!!!!) اگه خوب نبودم به مراحل بالا نمی رسیدم! اما الان 3 ساله که بازی نکردم برای همین نگرانم که بازی کردن رو فراموش کرده باشم و بد بازی کرده باشم.(اما الحق خوب بازی کرده.) توی این 3 سال خیلی چیزایه قبل از ازدواجم رو فراموش کردم.از خیلی چیزها دور موندم. فقط امیدوارم هنوز هم به همون اندازه ی 3 سال قبل خوب باشم و بازی کردن رو فراموش نکرده باشم. الان خیلی آنچنانی عشق و علاقه ی بازیگری رو ندرم!! (پس چرا بازی می کنی؟)فقط دلم می خواد بازی خوبی ارائه بدم. توی این 3سال اصلا" دلم برای بازیگری تنگ نشد. چون اتفاق های جدید و زیادی برام افتاده!! به خصوص بعد از تولد دخترم... بیشتر دلم می خواد وقتم رو با خانواده ام بگذرونم . باور کنید اگه فردا بازیگری رو به کل کنار بگذارم هیچ وقت دلم برایش تنگ نمی شه!! (چه تابلو کلاس می گذاره.)

 

دلواله

کبی الوداع ناکهنا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 7:6  توسط شیوا | 

 

 

بچه ها سلام.

من یک تصمیم جدید گرفتم و اون اینه که هر هفته داستان یکی از فیلم های موفق و پر فروش رو بنویسم تا شما هم بتونید بفهمید که کدوم فیلم خوبه تا تهیه اش کنید. برای شروع هم با فیلم موفق و پرفروش «سلام نمسته» شروع می کنم. که شو ها و آهنگ هاشو فقط اونایی که دیدن می تونن بگن که چقدر شاد و قشنگ بود.

 

سلام نمسته:2005

بازیگران: سیفعلی خان- پزیتی زینتا- آبیشک باچان- ارشد وارسی-جوگل شروا- جاوید.

«آمبرا»(پریتی زینتا) گزارشگر یک برنامه ی رادیویی محبوب به نام ((سلام نمسته)) است . وی وقتی خانواده اش تصمیمی به ازدواج او می گیرند برای تحصیل به ((استرالیا))می آید و علاوه بر تحصیل در رشته ی پزشکی به گزارشگری نیز می پردازد.و حالا او مجری محبوب بسیاری از هندی های مقیم استرالیا است.«نیک آرورا» نیز یک آرشیتکت است که به اصرار خانواده اش آرشیتکت شده اما به خاطر دلش هم اشپز شده و سر آشپز یک رستوران مشهور در استرالیا است.مهمان این روز سلام نمسته نیک است . اما او به دلیل اینکه خواب می ماند از رفتن به آنجا باز می ماند.امبرا که به برنامه اش بسیار حساس است شروع به بد گویی از او می کند.و از نیک می خواهد تا از او معذرت بخواهد،در غیر این صورت متوصل به مبازه شده و رستورانی را که نیک در آنکار می کند بد نام خواهد کرد. و چون نیک چنین کاری نمی کند وی شروع به مبارزه کرده و رستواران وی را به کلی بد نام کرده تا حدی که صاحب رستوران از وی می خواهد که از آمبرا معذرت خواهی کند.نیک با آمبرا تماس گرفته و رئیس او که آمبرا را هامبرا تلفظ می کند او را به موبایل آمرا کانکت می کند و بدون اطلاع آنها گفتگوی آنها را به طور زنده پخش می کند . نیک آمبرا را هامبرا صدا می کد و وقتی آمبرا از او می خواهد که او را درست صدا کند،و نیک امتناع می کند او هم نیک را نیکیل صدا می کند و در همان هنگام بحث، نیک که در حال رانندگی است نزدیک به تصادف با خانمی است و از او معذرت می خواهد . آمبرا نیز از فرصت استفاده کرده و مدعی است که نیک از او معذرت خواهی کرده و نباید خجالت بکشد. هر دوی آنها به عروسی دوستانشان که در یک مکان است می روند وآنها که تاکنون یکدیگر را ندیده اند ،همدیگر را نمی شناسند. نیک پیش دستی می کند و از آمبرا می خواهد که با او دوست شود و آمبرا نیز می پذیرد . نیک خودش را آرشیتکت معرفی می کندو آمبرا نیز خودش را پزشک معرفی می کند. آنها چند روز با هم در آنجا به همراه دوستانشان می مانند. زیرا در طی همین روزها نزدیک ترین دوست های آنها نیز با هم آشنا می شوند و  در همان جا ازدواج می کنند.در لحظه ی خداحافظی آنها همدیگر را می شناسند اما هیچ کدام به روی خودشان نمی آورند و از هم جدا می شوند.نیک تصمیم می گیرد به برنامه ی آمبر رفته و با او مصاحبه کند و همین کار را هم می کند اما در میان برنامه به او اظهار علاقه می کند و آمبرا که فکر می کند نیک برای انتقام از او این کار را کرده تا برنامه اش را به هم بزند برنامه را قطع می ند و به نیک می گوید که آنها همدیگر را اصلا"نمی شناسند و او فرصتی هم برای ملاقات با نیک ندارد. نیک هم ناگهان پیشنهاد می کند آنها قبل از ازدواج مدتی با هم در یک خانه زندگی کنند. و آمبرا که اول مخالف بود،سرانجام موافقت می کندو آنها بدون ازدواج کردن با هم شروع به زندگی می کنند.(مگه سیف و پریتی نباشند!!!_ البته ما که می دونیم اونها بعد ار کیا کهنا به هم محرم شدند.) و وقتی نیک متوجه می شود که آمبرا حامله شده از او می خواهد که بچه را سقط کند. آمبرا بر خلاف میلش موافقت کرده و راضی می شود. او حتی به مطب یکی از همکارانش می رود. اما بعد از بیرون آمدن از انجا به نیک می گوید این کار را نکرده و نخواهد کرد. و از نیک می خواهد که با هم ازدواج کنند . اما نیک بهانه تراشی می کند و در آخر با صراحت بیان می کند که پشیمان شده و هرگز این کار را نمی کند . اینجاست که تقریبا" ...............................................INTERMISION متوجه می شویم:

 

فیلم سلام نمسته به نظر من که خیلی خوب بود و طنزی بود که حرفی هم برای گفتن داشت. فقط از نقش آبیشک در این فیلم که حضوری افتخاری بود را دوست نداشتم و نفهمیدم چرا این نقش را قبول کرده بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اما آهنگ ها و شو هاواقعا"خیلی عالی بود و خیلی هم صدا کرد.

اگه از این فیلم خوشتون اومده می تونید در قسمت نظرات یا در ایمل خصوصی من بگید تا براتون بفرستم.نظر یادتون نره! فعلا".......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 3:58  توسط شیوا |